تکرار
می خزیدم بین ران پا و زیر ساعدش وقتی می نشست پای لپ تاپش. حرفی نمی زدم و او هم کار خودش را می کرد .حالا آمده خزیده روی پایم محکم بغلش کرده بی حرف و من غرق دنیای خودمم.با حرارت مهربانی که پایم را گرم کرده.
نظرات ()
|
انگشت مستقی
عزیزترین ادم های زندگیت هم می تونن مثل منفورترین هاشون چاقو رو فرو کنن تو زخمی که تو داری از خونریزیش درد می کشی و جاش هنوز تازه اس، و وقتی اعتراض می کنب بگن : چون خیلی عزیز و مهمی برام و به تخمم که از شنیدن حرفام می رنجی و تازه بعدش هم که اشکتو در اوردن بغلت نکنن معذرت نخوان و تا تهش این حق لعنتی و به خودشون بدن که بهتر از تو می فهمن و اگرچه این بهتر فهمیدنه ثابت هم نشده باشه ،حق پاره کردنت رو دارن!!!
می دانی عشق ما ثمر ندارد!
اولین چیزی که در برابر این حرف من که من نمی تونستم و باید تموم می شد می گه اینه: " طفلک" !
فرصت نبود که بگم در اینجا باید می گفتی احمق!
می دانی عشق ما ثمر ندارد
غیر از غم حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا
هنوز هم : دچار یعنی عاشق*
در زندگیم هیچ وقت اینکه دوست داشتن و علاقه و لاو به وجود میاد رو نفهمیدم.هیچ وقت درک نکردم یعنی چی که بی احساس باشی و بعد به مرور به اون احساس مطلوب راجع به آدما برسی.دیدی می گن عشق ایجاد می شه؟ من این ایجاد رو نمی فهمم.عشق دچار شدنیه آویزونت می شه رهات نمی کنه و حتی تو همون ساعت ها و لحظه های اولیه رویارویی می فهمیش . نه اینکه چیزی حس نکنی و صبر کنی بری تو رابطه تا کم کم ایجاد بشه. در زندگیم هیچ وقت از منطق به احساس نرسیدم و این دو تا رو باهم پیوند ندادم برعکسش اما به کرّات اتفاق افتاده.زدم به قلب رابطه احساسی چون به نظرم منطقی نیومده بود. چون آخرتی براش ندیده بودم و می دونستم که تهش به رنج مضاعف تری منتهی می شه و از این دست استدلال هایی که بعضی هاش هم از ویرانگری ِ ذاتیم برخاسته بود.در زندگیم جز یکی دو مورد هیچ وقت آدم بریم ببینیم چی می شه نبودم. همیشه در تمام انتخاب هام داغونی یا خوشحالی تهش رو پیش بینی کردم و با چشم باز تن دادم. این چشم باز نکته ی خیلی مهمیه تو زندگیم.عموما می دونم کجام و دارم چی کار می کنم. گند می زنم یا کارخوب می کنم و همیشه هم پیش بینی هام درسته و همیشه تر اینکه تن می دم بهشون و دانسته غرق می شم.
اما خب آدمیزاده دیگه شاید روزی بیام بنویسم منطقی منطقی رفتم جلو ریز ریز عاشق شدم.شاید بیاد اون روز کسی چه می دونه! هنوز راجع به این پیش بینی ای ندارم.
* سهراب
فراموشی
انقدر غرق در این تحلیل کوفتی بودم که خشمم از تو یادم رفت.یادم رفت که عصبانی ام که دلتنگم که نیستی. که نیستم.و نیستم هایم را گذاشتم به پای ترس به پای ابراز نکردن ها یادم رفت و ندیدم سهم تو را از حال بدم.تمام حال بد را گذاشتم به پای ترس از دست دادن یا بقول نوشته ای که خوانده بودم: گذاشتم به پای اینکه من ذاتا آدم زودتر جفت کردن کفش هام.قبل از اینکه برود ، بروم و از ترس اینکه مبادا بگوید نمی خواهمت بگویم نمی خواهمش که آدم دوست نداشتنیه قصه من نباشم.حالا بعد از اینهمه روز و ماه عالی ِ با تو بودن، توپ افتاده توی زمین من.باز ی دوباره تکرار شده دوباره محکوم اصلی منم که حرف نزده ام و تو با حرف های نزده ی من منی دستت را نگرفته که بتوانی بفهمی اش یا بدانی اش.و من نمی توانم بخاطر آن بخش های آسیب دیده یا آن خشم های به زبان نیاروده تو را محکوم کنم چرا که هیچوقت اعتراضی نکرده ام.نشسته ای به مواخذه و من همان طفل معصوم چارساله ی مرگ پدر دیده ، ترسیده و دست و پا بسته ای بودم که هرچه گفتی، گفت راست می گویی.ته تهش این بود که بحث را تمام کن بگذار برای بار آخر شاید، روی این تشک بخوابم. حتی بغلم هم نکن فقط بگذار آرامش را با آن بوی غلیط تنت که نشسته روی گل های زرد و سفید روکش آبی ش ببلعم.
حالا دلم کنده می شود از حرف نزدن از سنگینی این سکوت از دستی که می لرزد برای گرفتن شماره ات از ساعت هایی که باهم بودیم و فقط رقصیدیم و خوشی کردیم و انگار نه انگار.از خشم های فرو خورده ی خودم از غرور تو از عصبانیتی که در هر تماست می شنوم . نمی دانم کی کجا برای چه تمام حق های عصبانیت هارا از خودم سلب کردم و نشستم به تحمل و خودزنی تا دست آخر خشم تو ویران کند این تن به تنی ِ شیرین را.
نگاه تو خوب است و آآااخ
چقدر خوب بودیم چقدر رقصیدن ما باهم خوب است. نگاه های مستقیمی که ترانه ها را فریاد می زنند گویا و رساست.چه خوب می شود با حس های مشترک لبریز تو شد وقتی دلم تماما پیش توست و لذتت را از یک زن فهمید وقتی در چشمانش می خوانی: حالا دستات تو دستام نگاتم تو نگام/این چه حسیه چه حالیه چرا من تو فضااام...
زنی هستم که صرفنظر از فکر کردن های مدام، تنها کار مهم یکماه اخیرش در کل زندگی پاک کردن شیشه های پنجره بوده و لاغیر!
اگر امروز پرسید خواهم گفت.
درد از کف پاهای یخ زده ام به زانوم می رسه زانوی راستم مثل هر ماه، مثل هر ماه همه ی این سال ها.بعد از پاهام به دلم می رسه به دلم به تنم .حجم دل درد برای دل تنگ بیشتره .لعنتی خیلی بیشتره.
یتیم بازنده
حرفاشو نقاشی می کرد خودش و کشید پهن شده روی زمین.به من که رسید یه گردی برای سرم کشید بلافاصله چندتا خط افشون برای موهام.گفت اینم موهات که من دوست داشتم.همینطور که خودشو خون چکان تکمیل می کرد و برای من اشک فوراه ای می کشید می گفت :"خودت کشتیش حالا نشستی سر جنازه اش می گی زنده شو."
اونم کشته بود یه چیزایی رو اما چرا نتونستم بهش بگم؟ترجیح دادم طبق عادت دیرینم بازنده من باشم.اونکه همه ی تقصیرا رو از خودش می بینه و حتی نگران خراب شدن تصویر آدم ها تو ذهنشم هست.نتونستم هنوز حتی بهش بگم اشتباه می کنه.من نکشتمش.
آدم ها باید مسئولیت خواستنی بودنشان را بپذیرند.
: کاس
گفته بودم نرو باید بمونی. گفته بود نمی شه که. تو به درخت ها هم حسودیت می شه ؟ گفته بودم نه.حسود نیستم که. می خواستم حتمن پیشم باشی وقتی می خوامت.
حسود بودم اما.حسودم . به جمعه ای که پیش من نباشی و سایه ی درخت ها پهن شده باشن روی تنت.من نباشم و علف های هرز را تنها کنده باشی. من نباشم و همه ی آنها باشند و ببینندت و تو غافل باشی....
آن شب را تا صبح ...
یه جایی هم بود اون وسط مهمونی با محسن یگانه فریاد می زدیم، :دو سسسس ت دا رم منه بیچاره.... بعد داشتیم همینطور تو صورت هم نگاه می کردیم و ادامه شو می خوندیم که " بود و نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره".جمله که تموم شد همزمان گفتیم : "چه چرت و پرتی می گه".خندیدیم. دستاش و دورم حلقه کرد و گفت: آقا عوض کن آهنگ و عوض کن...
روده ی خر
گفت: ورم روده ات با چای نعناع خوب نمی شه باید یکی بغلت کنه محکم فشارت بده.
از آخ تا آخ
همیشه همین است.تا وقتی سرت شلوغ و حرف پشت حرف و کار پشت کار و تلفن ها بی امان هوار سرت باشند دچار فراموشی می شوی.اصلن یادت هم که بیفتد، به آخ گفتن نکشیده یکی از آن بیرون پرت می شود توی ذهنت و درگیر چیزهای دیگری می شوی و یادت می رود که آخت خشکید روی لبت.این می شود که وقتی همه رفتند تنها که شدی همان آخ بزرگ گلویت را فشار می دهد و تو مجبور به گفتنن می مانی.می گویی اش و می نویسی اش و می فرستیش برای همه عالم که گویی بشنوند و بدانند که شروع هر تنهایی چه آخ های بی لذتی دارد!
بیست هشت سالگی (3)
دوستانم آمدند و رفتند .یکی می رفت دیگری می آمد. همزمان حتی.روز خوب عجیبی داشتم. تجربه ی روز تولدی اینچنینی به عمرم ندیده بودم.شما داشتید؟دیده بودید؟ که عزیزانتان هی در مراجعه باشند از ظهر تا همین وقت شب .ولی نمی دانم چه شد در را که روی آخرینشان بستم چیزی در دلم فرو ریخت.یک جای خالیه عمیق خودش را نشانم داد.که می دانم هم از کجاست لعنتی.
اما خوبم!وقتی شمعم را فوت می کردم واقعن آرزویی نداشتم.آرزوی مهمم را سال قبل کرده بودم و رسیده بودم بهش.یک زمانی گفته بودم آدم بی آرزو مرده ی متحرک است.حالا به بچه ها گفته بودم چه سختم شده آرزو.آرزو ندارم انگار بس که حالم از جایی که هستم خوش است.با اصرار و تعجب بچه ها دیدم فقط دلم می خواهد سال بعد هم این خانه را داشته باشم.همین.
← صفحه بعد


نظرات ()