از بهشت تا بهشت

 

 خیلی تلاشکردی فلسفه مردن رو فرو کنی تو مغزم اما من گوشم بدهکار نبود. ولی بالاخره یه روز به خودم اومدم دیدم یادش گرفتم و انگار از همونجا به بعد هم بزرگ شدم.
دلم مطمئنن فکریته اما نمی ترسه.همه چیز مثل فیلم ها بود.یک روز از خواب بیدار شدم دیدم زندگی همینه و بی دلیل آروم بودم.اگر همچین چیزی رو تو قصه ها می خوندم یا میدیدم می گفتم چرند محضه.ولی اتفاق افتاد.بی صدا و آروم.
بزرگ شدم  وبالاخره تونستم قهوه هام رو تلخ بخورم و لذت ببرم.
 
نویسنده : گلچهره : ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

In this shirt I can be you

در آن آشفتگی خانه و دل و ایمانم، همزمان با بی تابی اولین بوسه صدایی آنطرفتر بلند شده بود: I'm lost in a rainbow من فقط همین جایش را شنیده و عاشق شده بودم.

بعدترها که دیگر ایمانم قویتر و دلم گرمتر بود دوباره شنیدمش. فهمیدم شعر چنین ادامه ای دارد: now our rainbow is gone

با اینحال هربار که شنیدم و می شنومش لبخند می زنم.با همان قوت سابق با همان ایمان . و این سی سالگی واقعی را که آرام آرام از من می گذرد محکم تر در آغوش می فشرم. برای گذر از سایه ها به سمت نور ایمانی لازم است که قبلترها به من ارزانی شد.

نویسنده : گلچهره : ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روزها

تا آب کتری بجوشد دست و صورتش را شسته .تمام قد، تن رها شده اش را در پیرهن کوتاه سبزش که بند راستش افتاده روی شانه اش تماشا کرده.بند را کشیده بالا سر جای خودش روی استخوان شانه.چای کیسه ای را توی لیوان انداخته یک هِل هم برای مزه اش. نان را گرم کرده و پنیری روی آن گذاشته وگردویی. نان و پنیر و هندوانه های تابستان یادش آمده . آن خانه بزرگ با پنجره های یکدست و خورشید اغواکننده اش.

 یکی در گوشش زمزمه کرد:

یکی بود و نبود قصه هاش با من

دل تنگ غروب و غصه هاش با من

نویسنده : گلچهره : ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شب یک

دیگه مطمئن بود که زندگی یک دور باطله.اما تو همون روزی که مرده بود اتفاق خجسته ای براش افتاد و  یک دفعه تصیم گرفت به خاطرش مهمونی بگیره.عصر همون روز بهترین دوستاش رو دور خودش جمع کرد و تازه فهمید خیلی از آدم های غمگین دور و برش چه طوری می تونن با مهمونی و معاشرت به تلخی های زندگی دهن کجی کنن.

این اولین باری بود که با شادی بر علیه غم قیام کرده بود و با چیدن بساط بزم خودش رو به غصه نخوردن مجبور می کرد. ولی نه خوشحال بود نه غمگین.بی احساس بود و وقتی مهمونا رفتن و تنها شدن، دوباره اشک ریخت.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روز یک

اون شب تمام مدت حرف زدن گریه کردم. از مرد یه پرونده بیمار رو دستم بود که می گفت دیگه توان حرف زدن باهات رو نداره. مرد داشت می مرد.من بعد از بابام، پدرهای زیادی تو زندگیم از دست دادم.تو آخرینشون بودی. بهترینشون.و سرنوشت محتوم من هم شاید همین.

تلفن رو که قطع کردم خوابیدم.برخلاف همیشه هیچ خوابی ندیدم.مثل خیلی صبح های دیگه هوشیار که شدم صدای اذان میومد.چشم هام سخت شده بود .پف کرده و سوزان. خونه از نور چراغ های کوچه روشن بود.آب خوردم و دوباره خوابیدم. ساعت 8 یک مُرده از تخت پایین اومد رفت دست و صورتش رو شست.تو آینه موهای از فرق باز شده اش رو دید و با انگشت خیسش اول چشم هاش رو مرطوب کرد بعد یه مشت آب پاشید تو صورت سفید و پف کرده اش.از سر وظیفه پرده ها رو  کنار زد. لباس پوشید و از یه مسیر دیگه ای که هیچ وقت تو اون مدت نرفته بود، راهش رو کشید و رفت .

 

نویسنده : گلچهره : ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نیستم

 

برای تصمیمات و کارهایی که به خوشحالی دلی مربوط بشه انقدر بی قرار می شم که طاقت فوت وقت رو ندارم.انجام می دم به هر قیمت و سرعتی که در توانمه.

برای این یکی هم مثل بقیه شون بی قرارم.اما انجامش می تونه به از دست دادن همیشه کارم منجر بشه.هنوز اونقدر دیوونه نشدم که با تمام شوری که از این تصمیم تو دلمه بهش تن بدم.متاسفم که باید منطقی فکر کنم.متاسفم با اینکه شرایط عملی کردن آرزوم در حال حاضر خیلی راحته اما به خاطر  آینده نگری مجبورم به تعویق بندازمش.متاسفم که هنوز به قدر کافی دیووانه نیستم.

نویسنده : گلچهره : ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

مِسِن

خودم را سپردم به خاله فرشته، زن صاحبخانه و او تخیلش را با حنا نقش زد روی دستانم، روسری را کنار زدم، چادر پوشیدم و هرمز را گز کردم . نقاب خریدم، گردنبند صدف گردن کردم و با چادر مجلسی قرضی رفتم عروسی و نشستم روی زمین به تماشای فرهنگ جنوب و غبطه خوردم به شلوارها و لباس های سوزن دوزی شده و روسری های زیبای رنگارنگشان.

شیفته ی نقش آن زنِ روی شیشه شدم که آن مرد عجیب با خاک های رنگین هرمز  تصویرش کررده بود و حالا در قامت هدیه ای از تو یادگاری شد روی دیوار خانه ام از دلی ترین سفر عمرم.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

سی آذر نود و چهار

خونه تمیز بود.بوی مایع لباسشویی از لباس هایی که روی بند اویزن بود باخوشبو کننده دم در و تمیزکننده هایی که خانم نعیمی استفاده کرده بود پیچیده بود همه جا.

صبح موقع رفتن اون ملحفه آبی کمرنگه رو با دوتا رو بالشتی تمیز گذاشتم بیرون.عصر که برگشتم کیف کردم.دقیق و مرتب پارچه آبی رو کشیده بود رو تخت.دکور خونه رو عوض کردیم.تلوزیون رفت روبروی کاناپه و بعد از یکی دو ماه گیرنده دیجیتالش دوباره کار کرد.

روی کاناپه روبروی تلوزیون نشسته بودیم.شراب می خوردیم و فوتبال می دیدیم.نگاهمون به روبرو بود و حرف می زدیم.گاهی جدی گاهی شوخی یه جایی هم که کلمه کم می اومد به هم نگاهی می کردیم که یعنی خیلی باحالی، بدجنسی یا قربونت برم یا حسابتو می رسم.

یک تصویر قشنگی تو ذهنمه از اون ساعتی که جلوی تلویزیون سپری شد.از اون جدیتی که تو تماشای فوتبال داشتیم و نداشتیم.از شراب و کاکائوی تلخ و حرف ها و نگاههامون.از خونه ای که برق می زد از بویی که تو مشامم بود از نرمی لاله گوشِت و یک دقیقه بیشتر از شب های دیگه زندگی کردنمون تو شب یلدا.

نویسنده : گلچهره : ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ دی ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد