از بهشت تا بهشت

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد.... گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد

مرنجان دلت را خدا را

دلم برایش می گیرد.

 وقتی می نویسد می توانم بغلش کنم.بگویم با تو همدردم .دردت را می فهمم، حسرتی که چنگ به دلت انداخته و خواستنی که رسوایت کرده.

ما آدم های زمان های اشتباهی هستیم.شک ندارم.چشممان دنبال آن است که نیست یا رفته.انگار همیشه یک مرحله عقبیم.یک فصل دیرتر.

کاش بدانی که تجربه مکرر دانستن و خطا کردن روزی مرا خواهد کشت.

کشته هم شاید!

نویسنده : گلچهره : ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

از اونروزا تا امروز...

بریز و بپاش مامانم زیاد بود.هر آخر هفته مهمون داشتیم.هر آخر هفته.مامان غافل بود.سرش به مهموناش گرم بود.پولای بابا رو خرج می کرد و بساط قلاب بافی و بافتنی و کوبلن دوزیش، همیشه دورهمی  با زنای فامیل به راه بود.

مامانم غافل بود.فکر می کرد بابا همیشه می مونه.فکر می کرد هیچوقت ازش تنها نمی شه.بابا که بی خبر بدون هیچ علامت قبلی ظرف دو ساعت زندگی شو تموم کرد، دنیا رو سر مامان آوار شد.دیگه نه مهمون دعوت کرد نه مهمونی رفت.فقط سر خودش رو با کارای خونه گرم کرد. تا مدتهای زیادی همش بغض داشت.دل نازک شده بود.حرف نمی شد بهش زد.زود تو چشماش اشک جمع می شد و نگاهش رو از آدم ها می دزدید.شایدم برای همین دیگه هیچ کجاآفتابی نمی شد.

وقتی بابا مُرد، انگار مامان هویتش رو برای همیشه از دست داد...

نویسنده : گلچهره : ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

در، بند

یک «نه» هایی هم در زندگانی می گویی که تا اعماق قلبت را می سوزاند اما ازش راضی هستی.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

پایان ِ پایان ها

بهار شده.خیابان های منتهی به خانه ام حرف ندارند.می شود هر روز یکی از همین کوچه پس کوچه ها را پیدا کرد و رسید به خانه. آنجایی که بدان متعلقم.می توانم ساعت های طولانی خیره به پنجره دراز بکشم.فیلم نبینم.معاشرت نکنم.نخورم .نگویم.نشنوم.می توانم پوسته دورم را ضخیم تر کنم.روی زخم را با بی تفاوتی به محیط حصار بکشم که به چشمم نیاید.می توانم خودم را جدا از من نگه دارم کنج عزلتی و با دوچشمِ خیره بنشینم به نظاره.در دلِ زندگی ای که جان می گیرد. قبلا امیدوار تر بودم.معصوم کوچکی داشتم.ترس از دست دادنم در خوداگاهم خیلی کمتر بود. اما حالا ازدست دادن و رفتن و نماندن و مرگ آدم ها شده ورد زبانم.اگر تا پیش از این، باور و ترس از دست دادن باوری در ناخودآگاهم بود، الان آمده نشسته در بخش آگاه روانم.امیدم تمام شده.امیدی که فقط یکسال و هفت ماه دوام داشت.

ناامیدم.تا ته دنیا .دنیایی که هی جان می دهد  و می ستاند.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

uprising

اگر چیزی از من مانده باشد، اگر از اینهمه دست به دست شدن دلم تا آن وقت جان سالم به در برده باشم:

شاید یک روزی هم دوباره به خانه تو آمدم اما در آن هیاهو دلم برای کس دیگری پر کشید.

نویسنده : گلچهره : ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سقوط از بهشت

 

چقدر ذکر نرو بمان دارم اینروزها.

نویسنده : گلچهره : ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

پرتقال من

نه می تونیم برگردیم نه رد شدیم از تو این بن بست

منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست...

نویسنده : گلچهره : ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

پرستوی تنم بی آشیونه اس*

باورم نمی شه که بعد از دقیقا یکسال همه چیز برگرده به همون سال قبل.فقط انگار قوی تر شده ام .قوی تر اما رنجورتر و در یک پذیرش دردناکی از موقعیت،با چاشنی حسرت

 مابین غذا خوردن بی مقدمه پرسید: "چرا تنها زندگی می کنی؟" خودم فهمیدم هیجانم فروکش کرد و صدام آروم شد وقتی داشتم علت رو توضیح می دادم.غذا تو گلوم موند و بقیه اش توی ظرف.

 

* فرامرز اصلانی که به موقع می خونه...

نویسنده : گلچهره : ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

بی رحمی

از هر چیزی که فرار کردم پرت شدم توش

نویسنده : گلچهره : ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سال خوب سال بد

از صبح هی مرور می کنم سیزده بدر پارسال.سیزده بدر پارسال.

چه بهتر که اولین پست امسال همین باشد.

نویسنده : گلچهره : ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

بیست و هشتم

نمی دونم چی باید بنوسیم که حسن ختام امسال باشه.

سرم رو زیر برف خوشی های آخرسال و شروع سال جدید پنهون کردم.شک ندارم که همین برف به زودی آوار می شه روی سرم.اما فعلا خوشحالم باهاش.فقط حواسم باشه زیاد مستی نکنم.موقع مستی حالم دیگه خوش نمی شه همش گریه است و مقاومت برای درهم نشکستن بغض اونم وقتی آگاهیت مجال رهایی پیدا کرده کار سختیه.سخت.

نویسنده : گلچهره : ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

آخر اسفند

بالغ بودن سخت است.دردناک و سوزان

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

د

به واقعیت رسیدن یک رویا و زیستنش به تمامی، از مهم های امسال یا شاید بعد از جداییم از مهم ترین اتفاق های زندگیم بوده.

خیلی مخلصتم بابت تمام خاطرات خوب و هیجانی که باهم ساختیم و تجربه ی بی نظیری که از خودم بودن و با تو بودن داشتم.

من این زن رو دوست داشتم. زنی که دلم می خواد بتونه همیشه همین مدل تکرار بشه :)

نویسنده : گلچهره : ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

 

دکتر از عمل راضی بود .

لحظه تحویل سال در سفرم و هیچ چیزی جای این خوشی رو نمی گیره.

نویسنده : گلچهره : ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

میزبانی

و اون یهو بعد از هزار سال وقتی عزم خونه تو می کنه که در یک رخوت سکرآور بال بال می زنی برای نجات. بی توجه به محیط و بی تفاوت نسبت به پدیده هایی که تو زندگیت در حال رخ دادنه.

 

نویسنده : گلچهره : ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد