از بهشت تا بهشت

لاجرم

 

 فکر می کنم رسالت ما آدم ها در زندگی شاید فقط و فقط همینه که از پس رنج هایی که هیچ دخلی توشون نداشتیم بربیاییم و عدالت این وسط بلاتکلیفه.زندگی قشنگمون سخته.اگر "بخوای" بسازیش خیلی جاها فرقی با تجربه ی مردن نداره.اما چون هنوز نفس می کشی باید کار کنی. روزی چندساعت بخاطر کارت با ادم ها حرف بزنی. دوستات رو ببینی. خانواده ت رو داشته باشی.و همه ی اینها در حالیه که می تونی  دقایق طولانی بی حرکت و بی صدا مثل  مجسمه میخکوب بشی به جایی که نشستی و حرف نزدن تنها میل و انتخابت باشه.

نویسنده : گلچهره : ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

سی و یک

باهم گفتیم یک چیزی باشد که بماند یادگار این سی سالگی.بعد با وسواس همیشگی ات آن خورشید را ساختی. از آن روز توی گودی گردنم یک مدال هست که رنگ نباخته و هنوز خوش رنگ و نورانی برق می زند.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

now he is death

از وقتی شروع کردم خودم و جهان و جهانم رو کشف کردن، از روزهای آغازین نوجوانی که در طلب کمک گاه و بیگاه پیش دوست روانشناسمون حرف می زدم، تا بعدش که بحران ازدواج و طلاق و مصائب بعدش رو پشت سر می ذاشتم تو کلاس یونگ و هرجایی که حرفی می زدیم می دونستم که یک زخم عمیق با من هست.زخمی که بود و هرازگاهی یه جایی رو خراب می کرد.اگر بشمرم خیلی چیزها رو تونستم از اون سالهای دردناک و ترسناک درست کنم.حالا انقدر چیزهای خوب تو زندگی و روانم دارم که روم نمی شه ناله کنم.اما همه ی این چیزهای خوب باعث نشدن که زخم من درمون بشه.

بیشتر از شش ساله که مشاوره می رم.تو روزایی که به هر بهانه ای می خواستم از زیرش در برم روانکاوم رهام نکرد.نگهم داشت.گرچه این بین یکسالی ازش خداحافظی کردم اما از چندماه پیش دوباره می بینمش و هرباری که خواستم دیگه ادامه ندم چیزی گفت و من رو تو موقعیتی قرار داد که ول نکنم.

من تو چهار سالگی پدرم رو از دست دادم.بیست و هفت سال پیش. بیست و هفت سال این داغ رو با خودم کشوندم .گریه نمی کردم.وا نمی دادم.پدر مرده بود و من از چهار سالگی خودم رو برای مادرم و خانواده جایگزین اون کردم.ما خیلی کم از این فقدان حرف زدیم. می شه گفت هیچوقت حرف انچنانی نزدیم.خودمون رو حفظ کردیم.باور نکردیم.من با اینهمه حجم خوابی که م یبینم فقط یکبار تو نه سالگی خوابش رو دیدم و دیگه هیچی.

 من آدم خوش شانسی هستم.یه چیزی در من بوده که همیشه من رو به جلو تشویق کرده. به وا ندادن و مبارزه کردن.حتی وقت هایی که وا می دادم و می دم هم باز می دونم یه راهی هست.همه ی این سال ها میدونستم که ته تلخکمی ها و ناکامی های من فقدان پدره که درمون نشده و اینروزها سایه ش رو سنگینتر انداخته روی زندگیم.

چقدر حرف زدم.این هارو اینجا نوشتم که بگم این تلاش ها و به تعبیر خیلی ها  خودزنی ها و هزینه هایی که من این سالهای اخیر برای درمان روانم پرداخت کردم بالاخره داره نتیجه ی واقعیش رو نشون می ده.بالاخره بعد از اینهمه حرف زدن و تجربه کردن سیر زندگیم و روانکاوم من رو در موقعیتی قرار دادن که تازه فهمیدم پدرم مرده.تو اون لحظه هایی که ضجه می زدم بی اغراق تازه بعد از بیست و هفت سال پدرم رو از دست رفته دیدم.انگار همین الان خبر مرگش رو داده باشن.این عجیبترین تجربه ی زندگیمه.اینکه این داغ تازه دیده شده.چیزیکه همیشه با خودم حمل کرده بودم و ندیده بودمش تازه درپوش محکمش رو برداشتم و دارم می بینمش.حالا هم احساس سبکی دارم هم اندوه هم شادی.اندوهم از باور این مرگه.پدر مرده. همه می میرن.هرچیزی می تونه تموم بشه. این منتهای چیزیه که من باید باور کنم.انتهای به شدت اندوهناکیه و شرع هراسناکی.اما حس قالب این روزهام سوگواریه.سوگواری واقعی برای مردی که بابای من بوده و بیست و هفت سال پیش مرده.

نویسنده : گلچهره : ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

از آنچه می گذرد

تا وقتی بود همه چیز در جای خودش عالی و عزیز بود.وقتی می رفت من جز دلتنگی و حرص از دست روزگار، انگار داشتم تکه ای از قدرت و امنیتم رو از دست می دادم.وجودم دچار خلایی بود که بچه به وقت نبود مادرش حس می کنه.نمیتونم بگم پری تمام اون سال هایی که نفس به نفس باهم رفاقت می کردیم برای من فقط یه حس بوده.اینطوری قطعا بی انصافی کردم در مورد  چیزهای دیگه ای که به من می بخشید.اما اون خلاء باعث شد معنای اصلی پری  برای من روشن بشه.از اون به بعد در تجربه های مشابه دیدم خیلی وقت ها ما ادم ها رو که از دست می دیم بیشتر از خودشون، دلتنگ اون حس هایی می شیم که در ما ایجاد می کنند.در هر فقدان ما بیش از هرچیز حسرت اون چیزی رو می خوریم که دیگری به ما بخشیده و گویی انجام اون کار از خودمون برای خودمون بر نمیاد. شاید برای همین از اون به بعد با فقدان و فراق ها راحتتر کنار اومدم.بعضی ها انگ بیخیالی و بی قیدی می زنند اما اینطور نیست.ما وقتی بتونیم اثری که آدم ها در ما برانگیخته می کنند رو خودمون در خودمون ایجاد کنیم و مسوولیت اون کار و کارهای بزرگی که دیگران برای پر کردن جاهای خالی روان ما انجام میدادن رو خودمون انجام بدیم خیلی آسونتر می تونیم با نبودنشون کنار بیاییم.

موهبت فرافکنی همین بود: کشف آنچه روان ما در دیگری جستجو کرده و زندگی کردنش در درون خودمون.

یکبار که داشتم غصه ی نبود کسی را می خوردم و به چیزهایی فکر می کردم که انگار جز با او با کس دیگری میسّر نمی شه به خودم اومدم دیدم چه باشه چه نباشه من دارم هونطوری زندگیم رو ادامه می دم که اون بود.بعد با ایمان به قدرت ناخودآگاه، قوی شدم و با موقعیت از دست رفته ای که داشتیم کنار اومدم.

حالا بعد از نزدیک به دوسال پری دوباره برگشته.من خیلی عوض شدم.اون هم همینطور.اما وقتی اون پایینترها جستجو می کنم می بینم چقدر اینروزها که هست خیالم راحتتر از گذشته است.اثری که در من داره هنوز عوض نشده.شاید باید در عقیده ام تجدیدنظر کنم که هرچقدر هم فرافکنی رو به خودمون برگردونیم اما بسته به عمق نفوذ، اثر آدم ها ممکنه دیرتر از بین بره یا ابدی باشه و گاهی هم دلتنگی رو فقط یک دلتنگی تعبیر نکنم.قبول کنم که به آدم ها نیاز دارم.چون دوستشون دارم چون بودنم با اونها معنای کاملتری پیدا می کنه.

نویسنده : گلچهره : ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

در آستانه

من بنده ی رویاهایم نبوده ام و نیستم اما آنها با من بوده اند خیلی جاها خیلی وقت ها.یک جایی به خودم آمدم و دیدم می توانم خیلی موقعیت ها را بشمارم که در کودکی دیده بودمشان یا نوجوانی یا همین دو سه سال پیش.بعد فراموششان کرده ام و آنجایی که رویا یا آن موقعیت برایم اتفاق افتاده یادم آمده که کی و کجا و چگونه تحسین یا غبطه ام را برانگیخته بوده.

مثل یک بازی می ماند. یک بازی واقعی برای همین است که هنوز زندگی را دوست دارم.هرچند باهم زیاد دعوا می کنیم.ازش ناامید می شوم.دلبستگی هایم گاهی کم و کمتر می شود اما نمی توانم از این طنازی هایش بگذرم.اینکه انقدر واقعی تصویرهای ذهنی سالیان قبلم را عینبت می بخشد و دهانم را می دوزد.

اگر زندگی، جانِ آدمیزادی داشت،بعد از آن تصویری که در مهمانی از خودم دیدم که سه سال پیش در زن دیگری دیده بودم و تحسین  وغبطه ام را برانگیخته بود، حتمن به دست بوسی اش می رفتم.

 

نویسنده : گلچهره : ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

 

آدم ها که دلخورم می کنن، دلم برای تو تنگ میشه. یااگر تنگ باشه، تنگ تر. برای تو که یگانه بودی و چیزهایی کم؟ داشتی.می دونم. اما یگانه بودی. شاید برای همینه که پیشم نیستی. حالا هی می خوام به سرنوشت محتوم اعتماد نکنم اما سخته. تجربه کردم سختترین روزهایی رو هم که آسون گذشتن اما حالا از توی آسون سخته گذشتن. رد شدن. دلتنگ نشدن،
نویسنده : گلچهره : ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

عید

دلم نمی خواد سفرم تموم بشه و این ترسناکه. باز باید به خودم دلداری بدم و به ژانگولرهایی فمر کنم که بتونن انگیزه ی برگشت بدن.
نویسنده : گلچهره : ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

فراموشی

گفت دیگه این عطر رو نزن.وقتی پیش منی نزن.دلم نمی خواد حالاا که مال من نیستی بوی اون وقت هایی رو بدی که مال من بودی.گذشت اون روزا.تموم شد اون آدم.من می گم باید فراموش کنیم.اون می گه چرا؟ گفت خوبه تو این جرات رو داری.من محافظه کار تر از اونم که به رفتن فکر کنم.گفتم میخوام مطمئن باشم رفتنم از فرار نیست.گفت اینو دیگه از کجا آوردی؟ گفتم چون اگر به خاطر فرار باشه دو روز نشده بر می گردم.آدم باید حواسش باشه هر کاری رو به خاطر همون کار بکنه نه بهانه های دیگه.گفت البته که تو استاد گیر دادن به خودتی.گفتم فرق محافظه کار عاقل با یک ترسو همینه.درست ترش این بود که بگم محافظه کار متفکر دلتنگ.ولی نیازی به گفتن نبود.صبح که شد چشم هر دوتامون قرمز بود.معلوم بود چقدر دیوانه ایم ما.دیوانه هایی در لباس احتیاط و ترس و تردید و مرگ.

نویسنده : گلچهره : ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد