از بهشت تا بهشت

از چرخش ها...

ترکیه وطن دوم منه.هنوز اونقدری دنیا رو نگشتم که جای دیگه ای همچین حسی بهم بده.از میون همین چندجایی که رفتم و دیدم، ترکیه نزدیکترین و امن ترین جا برای منه.تنها جاییه که وقتی چندماه پیش فکر کردم تنهایی به سفر برم مثل مادر پذیرایی ترس هام رو از من گرفت و بلیطش رو گذاشت تو دستم.برای شروع و برای تنهایی و لذت بردن ازش، بهترین جایی بود که می شد برم.

دارم خودم رو پیدا می کنم.بهتر از قبل.تواناتر از سال پیش و پیشترهاش. اینکه بتونم بی نیاز و وابستگی به کسی چمدونم رو ببندم و برم به جایی خیلی دورتر از محدوده ای که هستم، بهم می گه خوب بزرگ شدم. پس دوباره برمی گردم به استانبول به اولین جایی که مزه ی سفر رو باهاش چشیدم.

نویسنده : گلچهره : ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

خاطر

نمی شه چیزهای عزیزت رو از ترس آسیب تو پستو قایم کنی.قایم بکنی دیگه خودتم نمی بینیش که لذتش رو ببری.وقتی هم بذاری در معرض دید و دسترس که برات دلبری کنه و حالش رو ببری هر آن ممکنه آسیبی بهش برسه یا نابود بشه.

اون بسته ی قرمز چیزی نبود جز یک یادآوری دل انگیز که اگر ماهی هفته ای چشم بهش میفتاد لبخند می زدم.شاید از آخرین چیزهایی که بعد از پاک کردن خیلی چیزها که ارادی و از یک جایی به بعد دیگه سخت نبود، نگه داشته بودمش و هنوز بودنش یادآور خوبی های قدیم بود.بی اینکه فکر کنم خب چرا؟پس این چه میلیه هنوز؟

وقتی کسی ندانسته معدومش کرد،برای چندمین بار در این اواخر فهمیدم ممکنه ما آدم ها خیلی کارهای خلاف میلمون رو از یه جایی به بعد منطقی و ارادی انجام بدیم، اما از بین بردن ریشه های رفتاری یا رفتارهای ریشه ای دید بازتر و کار قهرمانانه تری می خواد. تازه می فهمم انسانِ خاطره ها و نکندن ها بعد از اینهمه کندن و دور ریختن  هنوز می تونه چه دل ضعیف و کوچکی داشته باشه حتی در برابر تکه ی کاغذینی از گذشته که باید راهی زباله بشه.

حال غریبیه.

نویسنده : گلچهره : ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

رویا

همینطوریش اینکه میون چه وضعیتی قرار داریم واضحه ولی وای به روزی که هرچی پنهانه و اون زیره و تو عکس ها و چک این ها و فلان و فلونا رویت می شه و ژآنگولرایی که ملت می زنن و شنیده می شه بخواد علنی بشه.اونوقت چه بوی گَهی همه جا رو بگیره.چه بوی گَهی...

بعد همه اونایی هم فکر می کنن فقط خودشون از کار خودشون و دیگران خبر دارن هم در جریان قرار می گیرن.

امیدوارم زندگی جایی بیرون از این جماعت مجازی جریان داشته باشه و بشه پیداش کرد.یه جایی که ولع لجام گسیختگی اینطور بیداد نکنه.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

برزخ

مى گه تو همیشه تا سختترین مرحله مى رى اما همونجا خسته مى شى ول مى کنى. . مى کم خیلى تلخه که مجبورى قبل از هر خوشبختى، بدبختى رو اول قرقره کنى. مى گه مى فهمم. و یه طورى مى گه مى فهمم انگار واقعن مى فهمه. ولى مطمئنم نمى فهمه. اگه مى فهمید نمى توست انقدر خوب حقیقت رو نشونم بده و درد کشیدنم رو طاقت بیاره.
نویسنده : گلچهره : ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

جنگ و صلح

 

 توصیف اشتیاق مرد به جنگ به آن صدای گلوله ها و شیهه ی اسب ها و دریدن و کشتن و مبارزه شوق بی مانندی دردلم می پروراند. اشتیاق به جنگ و افسار گسیختن و هی کردن و راندن. گم شدن های مکرر در وادی ای که گاه نه می کشد و نه نجات می دهد.

و حال ناچارم به این تکه ای که نوشته بود شبیه ترین است :" اگر این لحظه به غفلت از دست برود دیگر بازگشتی نیست."

 

نویسنده : گلچهره : ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اعتیاد

 

با پاهای خودش رفت برای ترک، تا باور کنه می تونه آینده ای داشته باشه با کیفیت همون نشئه گی اما سالم و بدون آویزونی.

نویسنده : گلچهره : ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اسیری

می تونم لحظات متمادی زل بزنم به صفحه ی سفید و فقط فکر کنم.و در حالیکه عطش و التهاب نوشتن داره تمام روح و تنم رو می جوه، هیچی ننویسم.یعنی هیچی بالا نیاد که بنویسم.یه چیزی یه جایی گیر کرده.یه توده ی بزرگ که زندونیه.چرا از من خارج نمی شه نمی دونم.چرا من نمی تونم چیزی بهش بدم که حل بشه بره اونم نمی دونم.

گاهی تمام ذهنم می شه بیرون ریختنش و تمام تنم زندونش.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

لاجرم

 

 فکر می کنم رسالت ما آدم ها در زندگی شاید فقط و فقط همینه که از پس رنج هایی که هیچ دخلی توشون نداشتیم بربیاییم و عدالت این وسط بلاتکلیفه.زندگی قشنگمون سخته.اگر "بخوای" بسازیش خیلی جاها فرقی با تجربه ی مردن نداره.اما چون هنوز نفس می کشی باید کار کنی. روزی چندساعت بخاطر کارت با ادم ها حرف بزنی. دوستات رو ببینی. خانواده ت رو داشته باشی.و همه ی اینها در حالیه که می تونی  دقایق طولانی بی حرکت و بی صدا مثل  مجسمه میخکوب بشی به جایی که نشستی و حرف نزدن تنها میل و انتخابت باشه.

نویسنده : گلچهره : ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد