از بهشت تا بهشت

نو روزِ منی

ًچند بهار تاریک را تاب آوردن. به فروردینِ فروردین ها رسیدن. بهار فصل من بوده. فصل من هست. دیروز صدایم کردی "گلی" منظورت فقط ادا کردن اسم بود یا مثلا خانمِ گل یا همچین چیزی.نمی دانم. جا خوردم.گفتم این اسم را دوست دارم. انگار مرا از وبلاگم بیرون کشیدی از تیرماه هشتاد و هشتی که گلچهره را ساختم. زنِ آنسوی رویاها را. زنی که حتی نمی دانستکجا ایستاده .فقط یک اسم داشتم. یک دنیا شکایت و یک عمر فاصله از خودم، فصلم، بهارم، دلم. حالا هستی و دلم عجیب گرمِ توست. با تو باور کردم که باورها را می شود زندگی کرد. وبه گمانم این دومی به اندازه ی خودِ داشتنت و بودنت، ارزشمند و گرانبهاست
نویسنده : گلچهره : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

عید نود و چهار

 

نشسته بودم روبروت تو کافه که گفتم بیرون جنگه انگار و چقدر خوبه که ما بی هیچ هول و دلهره ای نشستیم اینجا آروم و بر قرار.

نویسنده : گلچهره : ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

لذت

آدم ها در رابطه که قرار می گیرند شبیه به هم می شوند.گاهی آگاهانه گاهی هم ناخودآگاه. بعضی وقت ها تلاش می کنند که شبیه محبوبشان شوند.اصلن بشوند آنچه که نیستند یا آنچه که هنوز آمادگی و شرایط رویایی و زندگی کردنش را ندارند.
اینکه یک روزی یکجایی بنشینی روبروی مرد یا زن جذابی و با اینکه دلت می خواهد داشته باشی اش، بگویی "من همینم"، کار کمی نیست.آن من همینمی که از سر شناخت و آگاهی و باور است نه از سر خودخواهی یا حاکمیت و مخالفت ها و منم زدن های احمقانه.
بعد به مرور هی خصوصیات و علاقمندیهای محبوبت را بیشتر و بهتر می شناسی.لزومی نمیبینی خودت را پرت کنی به هردنیایی که متعلق به اوست.تو دنیای خودت را داری او دنیای خودش را.از بین تمام فضاهای شخصی به چندتاییشان راه پیدا می کنی و به چندتایی شان هم علاقه ای نداری.اجباری هم نیست.تو خودت هستی و او خودش.شده که حتی گاهی از علاقمندیهای او شگفت زده شوی اما باتوجه به اینکه در خود علاقه ای به زندگی کردنشان نمی بینی، خودت را به زور در آن حوزه پرت نمی کنی.در کنارش انرژی ات / انرژی تان را به مشترکات از قبل به توافق رسیده معطوف می کنید و حالش را می برید.
---------------
حالا یک حال خوشی دارم.چند ماه گذشته و گذشته ام برود به شاهنامه اش برسد.غر هم زده ام که عصر جمعه؟ اما نه او مجبورم کرده نه من خودم را به اجبار انداختم.فقط همین چند وقت پیش کتاب را گذاشتم روی پایم و به دقت به خواندن ها گوش دادم.کاری که تا پیش از این اگر هم در جلسات بوده ام آنچنان دل نداده بودم.لذت بردم.مشتاق شدم.در یک بیتی شنیدم که گفته بود غمی گشت...هی رفتم و برگشتم و کلمه را مروز کردم."غمی".فردوسی قلقلکم داده بود .هفته ی بعدش کتاب ها را چیدم روبرویم و شروع کردم به خواندن.در میان آن سیصد بیت هزار بار دلم شور گرفت، خندید و غمی شد. گم شد میان اسطوره ها و قصه ها و نام ها و سخن های پهلوانانی که فردوسی پرداخته بودشان.
نمی توانم بگویم که چه لذتیست.که زمان ذره ذره گذشته و به لذتی شبیه به او رسیده ام.لذتی که در درجه اول مربوط به شخص خودم است.به دریافت و علاقمندی خودم نه  ولع کار مشترک یا شبیه شدن و مورد تایید قرار گرفتن.
تو گویی همیشه یک زنی در من عاشق اسطوره ها و فضاهای حماسی، خفته بوده و حالا بیدار شده.در سایه ی مردی که مرد این روزهای من است.غم و شادی من.وجد من و آرامش من.
نویسنده : گلچهره : ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

غمی

بعضی چراها را هفته ها و ماه ها با خودم می کشم.نه اینکه همیشه درگیرشان باشم.نه.اما می بینم که ئه؟ فلان چیز یا فلان حس موریانه ی جانم شده و اسم آن لحظه ای که این " ئه" را با خودم تکرار و مرور می کنم می شود بزنگاه.بزنگاهها که از یک جنس و تکراری می شوند به شان بیشر فکر می کنم.به نتیجه که نمی رسم رهایشان می کنم.بعد یک آن یک جایی با یک حرفی یا عکسی یا حسی، یا حتی بعد از یک خوابی شاید، جوابشان را می گیرم.لحظه ی جواب لحظه ای که با ایمان به پاسخ لبیک می گویم  در دلم یک آخ بلند و لبخند کشدار سبز می شود. انگار کن یک کیسه ی دیگر از دوشم برداشته می شود.کیسه ای که حتی اگر نبینمش سنگینی اش گاه و بیگاه دلم را به درد آورده.

انگار دیشب خواب دیده بودم.صبح که داشتم طعم به جواب رسیدنم را مزه مزه می کردم یاد خواب دیشبم افتادم.بی ربط نبودند.

حالا آرامم .اما بقول فردوسی ای که ذره ذره دارد از شاهنامه اش خوشم می آید، "غمی" شده ام.

انگار هربار به جواب می رسم در کنار شعف کشفش غمی می شوم و سوگوار اندوه مستتر در کشف هر زخم.

نویسنده : گلچهره : ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روی زمین نیستم.

احساس می کنم معناهای گم شده و فراموش شده  از دور دست تکون می دن.

به زودی نوروز می رسه و امسال بعد از سالها هفت سین خواهم چید.شوق و آرامش در سال ِسی از زندگیم.

جنگ چندین ساله ام به پیروزی رسید.ویرانی های بعد از انقلاب یکی یکی ساخته شدند و مطمئنم تحویل سالِ بی حسرتی خواهم داشت.و یکماه بعدش سی سالگی ِ بسیار بسیار خوشحالی.

نویسنده : گلچهره : ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

26بهمن

مزار پدر لازمم.

خاک سنگ گریه سبکی

نویسنده : گلچهره : ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

امان

دروغ چرا؟

هنوز هم، بیشتر همین تازگیها هفته ای دو سه بار صفحه ی انتشار پست وبلاگ رو باز می کنم.انگار یه حرفهایی هنوز هست که تو ذهنم جای گفتنشون تو این صفحه تعریف شده. ولی هیچکدوم مثل سابق اونقدر مهم نیستن که بایدی برای نوشتنشون داشته باشم.وقتی هر حرف مربوط و غیر مربوطی شبانه روز پشت میز ناهارخوریامون یا جاهایی بهتر از اون، داره رد و بدل می شه و دیگه شکایتی نمی مونه و تمنای صفحه ی خالی ای برای نوشتن.

نویسنده : گلچهره : ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

گیر

آیین مشتری مداری، سازش است و من ندارم.دیگه خیلی حوصله و علاقه ای برای لوس کردنشون هم.

جدی و عبوس شدم.خسته و بی حوصله از اشتباهات و نفهمیدن هاشون.از پیگیری و دنبالشون دویدن.از ایفای نقش منجی به اصرار رییس.دوست دارم جلاد باشم.دیگه حق دارم بعد از سه سال سر وکله زدن باهاشون گاهی هم خباثت کنم.گرچه من اسمش رو گذاشتم خباثت.در واقع بی توجهی و دل نسوزوندنه.دل نسوختن برای اونهایی که خودشون دلشون برای خودشون نمی سوزه.

خسته ام از این مدل تکراری. اما همچنان هرجا گره ای باز می شه وجد و شعف می دوه زیر پوستم و ملال روزها و خطاهای تکراری فراموشم می شه.تا دوباره فردا بشه و تلفن زرت و زرت زنگ بخوره و من بشم جلاد.

چقدر بین نقش های سیاه و سفید زندگیمون پاره پاره می شیم.چه به یه تلنگر به فنا می ریم و به یه نوازش ساده زنده می شیم.چه اینروزها همه چیز در من در حال خروشه در عین حال آرومم.

 

 

نویسنده : گلچهره : ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد