...
یک حالی ام یک حال خوب یک حال بد یک جور عجیب و غریبی ام هم غمگین و هم شادم.
اگر می شد وبلاگم را بغل می کردم و در گوشش می گفتم تو بهترین و مهمترین دارایی من هستی.
دیگر سیگار ها هم الکترونیکی شده اند!! آرشیو چت ها و ایمیل ها و پست های وبلاگی هم جایگزین معشوق مان لابد...
من چه دارم جز تو هیچ در فضای سینه ام
طعم بوسه های تو قصه ی همیشه ام
نظرات ()
|
ای خدا آتش بارانه/خانه ی دلم ویرانه
یک آن از فانتزی ای که با حرفهای استاد تو ذهنم نقش می بنده خنده ام شروع میشه و با کامنت یکی دیگه از بچه ها اوج میگیره .ادامه ی کامنت و خنده و خنده و خنده خیلی عمیق خیلی از ته دل. اشکهام از شدت خنده جاری می شه یک جور که نمی تونم کنترلشون کنم .بحث در مورد رابطه با تن هستش دوست داشتن تن و بها دادن به ارزش های تنانه و زنانه و من همیشه زن بودنم رو دوست داشتم و از هر چیزی که منو به لذت کشف تنم و زن بودنم نزدیک کنه تا اون جایی که مرزهام بهم اجازه میدن استقبال می کردم...
خنده که به اوج می رسه تو اون انفجار چند ثانیه ای کلاس یک لحظه به خودم که آگاه می شم می بینم ادامه این اشکها دیگه از خنده نیست و انگار که شروع ترکیدن یک بغض عمیق فروخورده باشه داشت می رفت که هق هق خنده به هق هق گریه بدل شه که مقاومت کردم و بلعیدمش به سختی .تجربه ی عجیب و غریب و برای خودم باور نکردنی ای بود.
بار سنگینیه این اندوه جانکاهی که باعث دور شدن یک زن از زنانگیش می شه و اون رو با تمام حس های آشنا و دوست داشتنی ای که پیش از این داشته غریب و دلتنگ می کنه. زنی که هر روزنی رو به روی خودش بسته می بینه و معلق میان فضایی خاکستری با لباس خاکستری دست و پا می زنه.
پ.ن : باید هر کس یک آیین گریه و سوگواری برای خودش ترتیب دهد مثلا برود کنج خلوتی و تا دلش می خواهد زار بزند.این کنج خلوت برای من به سختی فراهم می شود برای همین خیلی گریه های نکرده و بغض های نترکیده دارم که بی امان می آیند و استقبالی ازشان نمی شود و بر می گردند سرجایشان.
طاقت بیار
بعضی وقت ها خیلی سخت است که آدمی بتواند معنای هر حس و رفتارش با خودش را حلاجی کند.مثلا بداند حالا که رو در روی حجمه ای از فشارها و ملامت ها و خودت خواستی و اشتباه میکنی و بعدا پشیمان می شوی ها می ایستی و بر خواسته ی خودت پافشاری میکنی،داری لجبازی میکنی یا به کرده و خواسته ات ایمان داری.
نشسته ام در میان کوهی از حرف ها که اصلن نمیدانم باید کجای دلم بگذارمشان.اما توقعشان را دارم و آماده بوده ام برای شنیدشان. وقتی همه در موضع تهدید و ترساندن و پشتت نمی ایستیم ها کمر همت بسته اند من باید خیلی زیاد بدانم و مطمئن باشم که انتخابم درست است. و من مطمئنم باید خودم بروم و این دخترک ناآرام و نا امن را با دستان و مهربانی های خودم آرامش کنم امنش کنم و به زندگی اش معنا ببخشم.
این سختی ها تمام می شود می دانم.گریه میکنم و می نویسم روزی دوباره خواهم خندید روزی از اعماق وجودم.
به این فکر می کنم و تفال می زنم:
گر بُـود عمر به میحانه رسم بـار دگـر
بـجز از خدمت رنـدان نـکـنـم کار دگـر
خرم آن روز که با دیدهی گریـان بـروم
تـا زنـم آب ، درِ میـکـده یـک بـار دگــر
معرفت نیست در این قوم ، خدارا سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
....
حرفی ندارم برای گفتن....
از لذت هایمان
یک چیزی هم در محل کار خیلی ها در ایران وجود دارد به نام "مدیریت کاغذ" از اونجایی هم که من کمابیش استاد کار امروز به فردا انداختن می باشم و پنج - شش سالی هست که امور برگزیده ی شغلی ام با هزاران کاغذ و دمبل و دستک گره می خورد و همچنان این عادت نهادینه شده ول کن ما نیست، هیچ لذتی در محیط کارم مثل وقت هایی نیست که تمام کاغذ ها جای مناسبشان را پیدا کرده و بایگانی شده و امور مربوطه شان سر و سامان گرفته باشد....البته پس از عیش مدام سُرف این اینترنت در حین کار کردن این یکی لذت دومم محسوب می شود .
درست مثل حسی که بعد از مرتب کردن خانه و کمد لباس ها و ... به آدمی دست می دهد.
راستی ممنون بابت لطایفتون.
پ.ن
روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده
ساعتی پیش یکی از تاجران بزرگ مملکت که برای ما حکم مشتری رو داره زنگ زده موبایل آقای مدیرعامل. ایشون هم برای اولین بار در اتاقشو بست و حدود سی ثانیه بعد صدای قهقهه اش رفت آسمون.صحبت هاش که تموم شد در اتاق و باز کرده میگه آقای فلانی زنگ زده که حالم بده حوصله ندارم زنگ زدم یه جک تعریف کنی سرحال بیام.
می خواستم بگم هی رییس اگر بدونی منم چقدر جک لازمم.
یکی هم بیاد مارو بخندونه خب بی اینکه بگه اولین کسی که موجب خندیدن تو خواهد بود خودت هستی و فلان و فلان...قضاوت نکنه حکم نده دلش نسوزه نسخه نپیچه فقط شادم کنه.
پ.ن:
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
"فریدون مشیری"
برگ ریزان
بیش از سه سال از آن تصمیم کذایی می گذرد سه سال از بیست و سه سالگی ام سه سالی که با تمام کوتاهی اش زخم ها و دردهایی به عمق تمام سالهای عمرم را بر من تحمیل یا بازشناساند.
ازاولش نمی توانم و نمی شود فعل هایی بودند که مدام و مدام تکرارشان می کردم. یک جایی دیدم موضوع نتوانستن و نشدن نیست.موضوع دقیقن " نخواستن" است. پارسال بود شاید که همین ها را به استاد می گفتم و می گفت که چه خوب انقدر با خودت صادقی و می دانی که بخش بزرگ این نشدن از نخواستن می آید.پس خودت را خسته نکن و اگر مطمئنی که نمی خواهی بازی را تمام کن.اما نکردم.به گول زدن خودم ادامه دادم من فقط تمام این سه سال دنبال راهی از بیرون برای توجیه فرارم گشتم چرا که به رسم متداول تمام تغییرهایی که همیشه می ترساندم این یکی هم عجیب ترسناک می نمود و دل کندن از فضای تلخ و دردآوری که داشتم با بهانه راحتتر بود .پس ماندم و روز به روز در خودم بیشتر فرو رفتم. من مانده ام و اشتیاق های زندگی نکرده و تحمل رنج های مضاعفی که گفتنش را سودی نیست.
حالا به یقین رسیده ام که نمی توانم هیچ توجیح جدی ای را از بیرون بیابم تا بکوبمش روی میز دادگاه. دانسته ام که هیچ دلیلی بالاتر از خواستن یا نخواستن خودم وجود نداشته و ندارد.توجیه شده ام به طرز عمیقی.
فقط یکجور غریبی غمگینم. از این گول زدن خودم از این بازی ای که از اول آخرش معلوم بود و به بدی شروعش کردم غمگینم.
نشد این عاشق سرگشته صبور
به آن شعر خوانی ها و دستی که دورم حلقه میشد به آن واژه های عمیق کلامت به لحن صدایت، به قدم های بلندت آنجا که زمین رو به بالا بود و نفس های من به شماره می افتاد ....قسم که پاک ترین و امن ترین لحظه های حیاتم دفن شده در هر فضایی که باهم بودیم و بوی تو را داشت.
و چه خوب است که " یاد ها " ممنوعیتی ندارند و سدّی برای رج زدن خاطراتم با تو نیست .تنها رویاست که بی منت و اکراه خودش را مهمان تمام دقایقی میکند که گویی این جانم در آستانه ی بیرون آمدن است و این تن در آستانه ی فروپاشی.
با تمام از خود گذشتن ها و تو را برای خودت رها کردن هایم، باز منتظرت هستم منتظر روزی که بیایی. من دلم را به روی تمام آدم ها بسته ام و مومن به تو در انتظار تماشای دوباره ات صفحه های کشدار لحظه هایم را ورق می زنم.افسوس که قرار دوباره مان تاریخی نداشت و تو رفتی جوری که معلوم نباشد کی برمیگردی.
حتما اگر این را میخواندی جواب می دادی: "برگردم؟؟"
از این زندگی و متعلقاتش اولین و مهمترین چیزهایی که با خودم خواهم برد کتاب ها و شمع ها، گلدان هایم، تابلو های خطاطی استادم و هدایای دوستان عزیزم خواهد بود.
من به باقی این تیر ها و تخته ها هیچ تعلق خاطری ندارم .
دیمیتر
از صبح که با آن هوای دلهره آمیز از خواب پریده ام، حس آدمی را دارم که دلش می خواهد با یک کوله پشتی و مقداری آب و غذا با یک یادداشت کوچکی که از خودش به جا می گذارد این زندگی و تمام تیر و تخته هایش را بگذارد و برود.انقدر دور بماند که وقتی برگشت کلید را برای در خانه ی "خودش" بچرخاند.خانه ای که فقط خودش باشد و هرآنچه متعلق به آن است.نمی خواهد عروس باشد می خواهد مادر باشد مادر خودش. بنشیند و کودک خودش را بزرگ کند.
من مادر خوبی نیستم. برای خودم یک جلادم.اینهمه اضطراب و تشویش و درد، با آبیاری و پرورش چند گلدان و غذا دادن به ماهی ها و سر زدن به کودکان بی سرپرست درمان نمی شود حتی اگر از بزرگترین اشتیاقاتم در زندگی همین ها باشد.چیزی در درون من می جوشد بی امان. فریاد می کشد و من سرکوبش میکنم.
یادم میاید خیلی کوچک که بودم همیشه وقتی سرم را خواهرم می شست آرام و یواش زیر پنجه هایش گریه می کردم دردم میگرفت اما خواهرم را زن مستبدی می دیدم که اعتراض بر او وارد نبود.همین میشد که این داستان بارها و بارها تکرار شد و من از ترس ویرانی ِ بعد از اعتراض، آن درد را به جان می خریدم اما حرفی نمی زدم.
مادری شده ام اینروزها شبیه خواهرم که چنان خودم را سرکوبگر نشان داده ام که کودکم میترسد حتی کوچکترین اعتراضی به من بکند خفه شده و ریز ریز در خودش زار می زند و من این طرف تمام توجه و میل به حیات را در جهان بیرون به آدم های بیرون می بخشم و از خودم غافلم.
فقط می دانم چیزی هست که باید تمام شود نفس هایش به شماره افتاده و من به چه امید دارم نمی دانم. لعنت به من و این روزهای کذایی
دوستم از مراقبت شدن نوشته و خستگی و من فکر میکنم این درد مورد مراقبت واقع نشدن همیشه همراه من خواهد بود.دلتنگ مهربانی های به من روا نشده ام.
ایلیا
حرف می زند حرف هایی با نگاهش به همراه همان اداها و اِه و اِه های کودکانه و ببه و دده گفتن هایش .سه سالش شده باید بتواند خوب صحبت کند و جمله بگوید اما نمی تواند.تمام تلاشش اینست که لباس هایش را حتی پوشکش را هم بکند. در این زمینه مهار نشدنی است و مسئولین برخلاف میلشان باید لباسش را با نواری زخیم دور شکمش ببندند.و مچ پایش را به تخت که مثل هر کودک دیگری از آن به زمین نیفتد.
دستم را می کشد و گره طناب وصل شده به تختش را نشان می دهد که یعنی بازش کن اینکار را که نکنم خودش دستانش را باز می کند به این معنی که میخواسته بعدش بیاید بغلم.بغلش که نکنم با موهایم بازی میکند پخش و پلا کردنشان را دوست دارد به خنده اش می اندازد مرا هم همینطور دستانش را برای ممانعت از روی سرم کنار میزنم اینبار صورتم را نوازش میکند می خندد و اینکار را ادامه می دهد من ازین بازی خوشم می آید هرطور که بی توجه باشی باز او کارش را بلد است.در عجب می مانم که این پسرک سه ساله ای که ( دلم نمیخواهد صفت عقب مانده را پشت اسمش بیاورم )چه طور اینهمه راه برای محبت و توجه گرفتن بلد است؟از کجا یاد گرفته؟
دیروز دوستم برای رساندن امانتی ای به دست مدیر آسایشگاهشان رفته آنجا. می پرسم حال ایلیا خوب بود؟می گوید برایشان رقصیده. دوستم از ایلیا تعریف میکند و در دل من قند آب می شود .آن هیکل قلمبه را در حال قر دادن تجسم می کنم و چیزی در دلم تکان میخورد و دلتنگترش می شوم.
من ِ کودک گریز، دلتنگ ایلیا می شوم بیشتر از آن رو که من به او بیشتر احتیاج دارم تا او به من.
من دخترکی هستم برای مادری ِ پسرک بور و سپیدی که مهربان است و بیسکویت مادر و دده را دوست دارد.
← صفحه بعد


نظرات ()