از بهشت تا بهشت

 

یه جورایی بی خیال شدم و یادم رفته.قبلن اشک و آهی سر می دادم و بعدش می رفتم سراغ زندگی معمول اما این هفته همش زندگی معمول رو داشتم.حتی تو روزهای درد نمونه برداری هم تصور سرطان نداشتم.حتی تو سه چهار روز غذا نخوردن و اون آزمایش کوفتی یادم نبود که همه ی اینا مال اینه که مطمئن بشیم جاهای دیگه هم درگیره یا نه.

فکر کردم حالا که روحیه م خوبه برم راجع به پرتو درمانی بخونم ولی دردم گرفت.خیلی زیاد.نگران بعدش شدم.نگران تمام روزهای پیش رو.حتی نگران انکار رنج در همین چند روزیکه بی خیال و در لحظه ی اکنون گذشت.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

 گفت چهار سال پیش دکترها جوابش کردن.کوتاه نیومده و جراحی سخت و شیمی درمانی های طاقت فرسا رو پشت سر گذاشته.حالش خوب شده  برگشته به زندگی.گریه کرد.انگار یاد خودش افتاده باشه.من ولی آروم بودم و بغلش کردم.گفتم مال من آسونه.خیلی آسونتر از تو  آدمی نیستم که خودم رو با شرایط سختتر آدم ها مقایسه کنم ولی ازشون درس می گیرم.با خدم فکر کردم من چه کوچیکم در مقابل بزرگی این آدم ها.هم خودم هم زخمم.

حالا مطمئنم که از پسش بر میام.به هر هزینه ای به هر قیمتی.با هر حجمی از غم با هر حجمی از بغض های گاه و بیگاه.من "می خوام"  که شکست نخورم.

نویسنده : گلچهره : ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

زخم بدی داشت. یه طوریکه فکر می کردم خود به خود داره سینه مو می جوه و می ره تو.چند روز گذشته و امروز زخم خشک شد و کنده شد.زیرش هیچ خبری نیست.همه چیز عادیه.ظاهرش هیچ شبیه روزهای اول نیست.معقول و معمولی.

کسی از اون تو خبر نداره.وقتی انقدر سالم و عادی می بینمش دلم نمیاد بسپرمش به تیغ.گناه دارم.گناه داره.

نویسنده : گلچهره : ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

حرص دارم.گله مندم. تا میام شکایت کنم یادم می افته می تونست از این بدترها بشه و خفه خون می گیرم.
نویسنده : گلچهره : ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

اسمش آراده.خوشگله و تو عکسش خندیده.چند روز دیگه چهار سالش می شه.می تونم برم ببینمش.از دیشب که کاغذش رو از خیریه گرفتم و گفتم این پسر من باشه، یه حال خوشی دارم.می شم مامان لنگ درازش.

بعدنا  برای بچه هام تعریف می کنم که یه غم بزرگ تو تیرماه سی سالگیم گریبون گیرم شده بوده.اینکه بچه هام از سینه ی چپم، اونجا که بچه وقتی شیر می خوره صدای قلب مادرش رو می شنوه محروم خواهند بود.

دلم بچه می خواد.مادر شدن.عشق دادن و کیف کردن.دوست دارم قهرمان بچه هام باشم.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

بی لباس خودمو نگاه کردم.روزای آخره که خودمو این مدلی می بینم. همیشه از خودم راضی بودم. همیشه تن و فیزیکم رو دوست داشتم.از هرچی شکایت کردم با این یکی همیشه در صلح بودم. دیروز به مریم گفتم دلم برای خودم می سوزه. مثل یک بچه ی طفلکی دلسوز خودم شدم. تا صبح امروز امید داشتم. امروز واضح و روشن شد که به زودی تیکه ای از سینه ام رو خواهند بُرید. دیگه اصلن شکل الانش نمی شه.از ریخت می افته. می گن مهم روح توئه. روحته که برای دیگران باید مهم باشه نه جسمت. قبول دارم اما هنوز برای هضم دیدن تن خودم تو آینه با یه سینه ی تخلیه شده بی برجستگی و بی هاله ی قهوه ایش بچه ام. خیلی بچه و نحیف.
نویسنده : گلچهره : ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تا فردا

هنوز امیدوارم.امیدوار و نگران و خسته و ترسو و کوفت و زهرمار و درد درد درد

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

با دلهره چسبیده بودیم به صندلی آزمایشگاه. همه رفتند. ما بودیم و سالن خالی و جوشن کبیر. سرم به دیوار، چشمم به تلویزیون، دلم پیش گزارش و تنم کنار تن مرد.الغوث الغوث بعد از این چندسال غفلت در بهترین زمان ممکن طنین انداز شده بود و باهاش زمزمه می کردم. پانزده دقیقه ی کم نظیر. متوسل و ملتمس و بیمناک و امیدوار. گزارشِ آزمایش خبر از بهترین جواب ممکن رو می داد. من شوکه بودم و تو خندان. بوسیدیم. انگار تازه از خواب بیدار شدم و از خلسه در اومدم. عزیز دلمی تو. بهترینِ من تو این روزها. یک لحظه کم نیاوردمت.محاله بوسه ی اون شب تو راهروی آزمایشگاه و تیله های برقیِ چشمات یادم بره. پیگیری ها و مهربونی ها و از همه کس و همه چیزت زدن و پیش من بودنت رو . هستی و گریه ها و گله هامو تاب میاری و امید می دی. امیدمی که این روزها باهم زودتر بگذره...
نویسنده : گلچهره : ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد