از بهشت تا بهشت

از خودم و روزگار

عید نود و دو اولین عیدی بود که تنها می گذروندم.شش ماه از جداییم گذشته بود.پول زیادی نداشتم و برنامه ای برای سفر نریخته بودم.تازه ماشین خریده بودم و راننده گی یاد گرفته بودم.روز اول عید تنها و کمی لرزون برای اولین بار به سمت کرج رانندگی کردم. سعی کردم به موقع برسم که سال تحویل با مامان اینا باشم.بااینکه اصلا علاقه ای نداشتم.دوست نداشتم به جایی برگردم که ازش فرار کرده بودم.هنوز نتونسته بودم گریه های دم سال نوی مامانم رو تاب بیارم یا حتی از تلخی این بازی بهش بگم تا شاید از بار سنگینیش کاسته بشه.بااین حال جبرا سال رو با اون ها تحویل کردم.از سال بعدش دیگه مجبور نکردم خودم رو.استقلال بیشتری پیدا کرده بودم.اون قدری که طبق علاقه ی همیشه ام سال رو در سفر و رفتن تحویل کنم.سه نو روز دیگه هم طی شد.همونطوری که خواسته بودم.با ته مایه هایی از فرار.از بی میلی به بودن در کنار مامانم که برخلاف عشقم بهش ازش خشمگین بودم.

ولی در که روی یک پاشنه نمی چرخه.آدمیزاد مجموعه ی بیکرانی از احتمالات و تجربه ها و جبر و اختیاراته. سال نود و چهار تا اوایل نود و پنج دردسرسازترین و تلخ ترین و شگفت انگیز و پرتجربه ترین سال من بود.یه جایی همه ی اون در و دیوار کوبیدن هام به مقصود رسید.یه جاهایی تونستم زندگیم رو مهار کنم که فکر می کردم دیگه تباه شده و رفته و جنگیدن عبثه.اما نبود.جنگیدن دقیقا اون چیزی بود که خیلی وقت ها در شکل نادرستش انجام داده بودم و کسی نبود یادم بده که شکل درستش چه طوریه. 

امسال یاد گرفتم.و به اندازه ی تمام سی و خرده ای سال گذشته تونستم خشم ها و راه های غلط رو بریزم بیرون.مشتاقانه روز اول عید به دیدن مامانم برم.دوستش داشته باشم اونطوری که آلوده به خشم نباشه و راضی باشم از بودنش.

امسال تو خونه ی خودمم به اختیار.هم پول دارم هم همراه و وقت کافی.اما چی شد که اول عید رو برنامه نگذاشتم؟ چی شد که بر خلاف علاقه ی همیشه ام سال رو در سفر نو نکردم؟شاید چون الان آگاهم.می دونم حرص زدن و دور باطل آدمی رو به جایی نمی رسونه.باید یاد بگیرم رشته ی امور رو در عین جبری بودن به اختیار خودم حرکت بدم.می دونم که می تونم هرکاری لازمه برای خوشحالیم بکنم اما انتخاب می کنم.انتخاب میکنم به جای سفر مادرم رو ببینم.انتخاب میکنم لباس تو بپوشم و مثل بچه ای که قدیما بودم عید دیدنی برم.دیگه از رانندگی نمی ترسم.از برادر بیمارم نمی ترسم.مامانم رو اونطوری که همیشه حسرتش رو داشتم دوست دارم.و خودم رو اونجایی که دلم میخواد می بینم.خیلی وقته که هر سال دارم این رو می گم ولی همینکه هی دارم هرسال تکرارش می کنم یعنی هنوز خیلی راه هست برای بهتر شدن همه چیز.هرسال بهتر از سال گذشته بودن حاصل تلاش منه و اقبالی که میاد سر راهم و من می بینمش و نگهش می دارم و تلخی هایی که می فهمم باید بسپارمشون به جای دور تری. 

زندگی هزاران پیچ و خم داره.پنجمین عید بعد از اون تصمیم بزرگ من داره از راه می رسه و من می دونم که حالا چه اندازه بزرگ شدم و چقدر هنوز دست و پای کودکی رو دارم در خیلی از فراز ونشیب ها.اما خوشحالم. همکارم دیروز موقع خداحافظی دم در شرکت آرزوی سال پیشش و مخالفتی که باهاش داشتم ر رویادآوری کرد و من دیدم که اوه چه بزرگ شدم که رو داستان های قبلم پافشاری نمی کنم.و رها زندگی کردن رو بالاخره به شکل درستش یاد گرفته ام.ظهر می رونم و می رم سمت مامان در سالی که دارم یاد می گیرم چطور باید بین جبر و اختیار سرگردان نموند. 

نویسنده : گلچهره : ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

از آغاز ها

گاهی اشکال اونجایی پیش میاد که اتفاق ها واقعی می شن.مثلن سودایی در سر داریم و انقدر نتیجه و قرار گرفتن در فضای نتیجه برامون مهمه که مسیر رو فراموش می کنیم.انسان آگاه برای اینکه سوپرایز نشه باید تمام جزییات رو ببینه.همونطور که میتونه خودش رو دراون نقطه ی نهایی تصور کنه، باید بتونه در مسیر هم خودش رو ببینه.موقعیت ها و سیر پیش رو در نظرداشته باشه.

اشکال رییس اینه که فقط نتیجه رو می بینه.دعوای من همیشه باهاش اینه که مشتری رو از موانع و سیر اتفاقهای در سر راه این نتیحه آگاه کن.خودم؟ گاهی از تصور قرار گرفتنم در هر مرحله ای که باید رد کنم تا به هدف غایی برسم، تنم می لرزه.اما چی کار کنیم.از ترس مسیر که نمی شه هدف رو ندید گرفت.اینطوری هیچ وقت نباید قصه هامون واقعی بشن. اما اگر بر سر موضوعی که با رییس دعوا دارم تو زندگیامون هم به توافق برسیم شاید ترسه کمتر بشه و کمتر دردمون بیاد.

نویسنده : گلچهره : ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

ولف آو ولیعصر استریت!

قرار جلسه مون جایی نزدیک ونک تو خیابون ولیعصر بود.

کار و حواشیش - جاه طلبی و بال در آوردن برای گسترش کار و شغلم و قدم جدید برداشتن انقدر شوق زایدالوصف داره که می تونه؟ آره انگار.می تونه جای همه چیز رو در زندگی برام بگیره.

خیلی سال پیش از دیدن این تصویر در زنی به سن و سال حالای خودم غبطه خورده بودم.حالا همونجام.همون زن. با همون اعتماد به نفس که پای ارزش ها و خواستن هاش ایستاده و می ایسته.

نویسنده : گلچهره : ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

از چرخش ها...

ترکیه وطن دوم منه.هنوز اونقدری دنیا رو نگشتم که جای دیگه ای همچین حسی بهم بده.از میون همین چندجایی که رفتم و دیدم، ترکیه نزدیکترین و امن ترین جا برای منه.تنها جاییه که وقتی چندماه پیش فکر کردم تنهایی به سفر برم مثل مادر پذیرایی ترس هام رو از من گرفت و بلیطش رو گذاشت تو دستم.برای شروع و برای تنهایی و لذت بردن ازش، بهترین جایی بود که می شد برم.

دارم خودم رو پیدا می کنم.بهتر از قبل.تواناتر از سال پیش و پیشترهاش. اینکه بتونم بی نیاز و وابستگی به کسی چمدونم رو ببندم و برم به جایی خیلی دورتر از محدوده ای که هستم، بهم می گه خوب بزرگ شدم. پس دوباره برمی گردم به استانبول به اولین جایی که مزه ی سفر رو باهاش چشیدم.

نویسنده : گلچهره : ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

خاطر

نمی شه چیزهای عزیزت رو از ترس آسیب تو پستو قایم کنی.قایم بکنی دیگه خودتم نمی بینیش که لذتش رو ببری.وقتی هم بذاری در معرض دید و دسترس که برات دلبری کنه و حالش رو ببری هر آن ممکنه آسیبی بهش برسه یا نابود بشه.

اون بسته ی قرمز چیزی نبود جز یک یادآوری دل انگیز که اگر ماهی هفته ای چشم بهش میفتاد لبخند می زدم.شاید از آخرین چیزهایی که بعد از پاک کردن خیلی چیزها که ارادی و از یک جایی به بعد دیگه سخت نبود، نگه داشته بودمش و هنوز بودنش یادآور خوبی های قدیم بود.بی اینکه فکر کنم خب چرا؟پس این چه میلیه هنوز؟

وقتی کسی ندانسته معدومش کرد،برای چندمین بار در این اواخر فهمیدم ممکنه ما آدم ها خیلی کارهای خلاف میلمون رو از یه جایی به بعد منطقی و ارادی انجام بدیم، اما از بین بردن ریشه های رفتاری یا رفتارهای ریشه ای دید بازتر و کار قهرمانانه تری می خواد. تازه می فهمم انسانِ خاطره ها و نکندن ها بعد از اینهمه کندن و دور ریختن  هنوز می تونه چه دل ضعیف و کوچکی داشته باشه حتی در برابر تکه ی کاغذینی از گذشته که باید راهی زباله بشه.

حال غریبیه.

نویسنده : گلچهره : ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

رویا

همینطوریش اینکه میون چه وضعیتی قرار داریم واضحه ولی وای به روزی که هرچی پنهانه و اون زیره و تو عکس ها و چک این ها و فلان و فلونا رویت می شه و ژآنگولرایی که ملت می زنن و شنیده می شه بخواد علنی بشه.اونوقت چه بوی گَهی همه جا رو بگیره.چه بوی گَهی...

بعد همه اونایی هم فکر می کنن فقط خودشون از کار خودشون و دیگران خبر دارن هم در جریان قرار می گیرن.

امیدوارم زندگی جایی بیرون از این جماعت مجازی جریان داشته باشه و بشه پیداش کرد.یه جایی که ولع لجام گسیختگی اینطور بیداد نکنه.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

برزخ

مى گه تو همیشه تا سختترین مرحله مى رى اما همونجا خسته مى شى ول مى کنى. . مى کم خیلى تلخه که مجبورى قبل از هر خوشبختى، بدبختى رو اول قرقره کنى. مى گه مى فهمم. و یه طورى مى گه مى فهمم انگار واقعن مى فهمه. ولى مطمئنم نمى فهمه. اگه مى فهمید نمى توست انقدر خوب حقیقت رو نشونم بده و درد کشیدنم رو طاقت بیاره.
نویسنده : گلچهره : ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

جنگ و صلح

 

 توصیف اشتیاق مرد به جنگ به آن صدای گلوله ها و شیهه ی اسب ها و دریدن و کشتن و مبارزه شوق بی مانندی دردلم می پروراند. اشتیاق به جنگ و افسار گسیختن و هی کردن و راندن. گم شدن های مکرر در وادی ای که گاه نه می کشد و نه نجات می دهد.

و حال ناچارم به این تکه ای که نوشته بود شبیه ترین است :" اگر این لحظه به غفلت از دست برود دیگر بازگشتی نیست."

 

نویسنده : گلچهره : ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد