از بهشت تا بهشت

مامان

دست های مامانم حالت خاصی داره.مچ دستش با برجستگی زیادی شروع می شه و پوست سفید صافی روشه. همیشه به راحتی می تونم دون دون های روی بازوش رو تصور کنم و اون برجستگی های ریز تو ذهنم کاملا زنده ان. 

هر دومون روی مچ دست دست راستمون و گونه ی چپمون خال داریم.هردو ابروی چپمون خط شکستگی داره. و یه خط صافی روی مچ راستمون که انگار جای یک بریدگی عمیقه که هیچ کس یادش نیست مال کدوم حادثه است.

 

نویسنده : گلچهره : ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

چپ دست

اینکه تحمل دردت بالا باشه همچین هم نشانه ی خوبی نیست.چون ممکنه هیچ وقت سراغ درمانش نری.یا وقتی بری که دیره.

بدن همیشه آماده است تا نشون بده روانت کجای معرکه است.و این اصلن شوخی نیست.

نویسنده : گلچهره : ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

روز معلم

چیزی هم که خیلی وقت ها در جدی ترین صحنه های زندگیم کم داشتم، خیال جمع و راحت بود. فرقی نداشت موقعیت خوشایندی بود یا تلخ. بهرحال قرص و محکم نبودن اون اتفاق حتی اگر من باهاش خوش بودم، از جایی که بهش اگاهی نداشتم یااگر داشتم، نمی دیدمش، عامل استرس و خشم من می شد.همون احوال رنجوری که در عین خوشحالی هم می تونست گریبانگیرم بشه.

از وقتی روانکاوم رو عوض کردم تازه فهمیدم هنوز چقدر لایه های ناشناخته و عمیق دست نخورده دارم که یکی یکی باید دیده بشن.تو سالی که گذشت تصمیم عوض کردن روانکاو در حالیکه خیال می کردم همونی که دارم بهترینه، بعد از تصمیمم به طلاقم دومین و مهمترین کار زندگی من بود. شاید تعویض روانکاو کار ساده ای به نظر برسه اما کاری که من و نون داریم پیش می بریم مثل شخم زدن زمین کم محصولی بود که حالا تو بهار به بار نشسته. نینا بلدترین معلمیه که تا حالا داشتم. اون کسیه که موهبت ثبات و زندگی روی زمین سفت رو به من نشون داد.و بهم یاد داد زمین چهار فصله.گاهی زمستونه گاهی بهار.همه چیز در عین ناپایداری می تونه پایدار و جون دار باشه.و عشق نه هیجانی شیرین اما پر استرس که می تونه مثل شکوفه ای از دوست داشتن جوانه بزنه و آروم آروم رشد کنه و به بار بنشینه.

شنبه بخاطر روز روانکاو و روز جهانی تای چی براش هدیه خریدم.اما امروز فکر می کنم امروز بهترین روزیه که می تونم به معنی واقعی یادش کنم.

 

نویسنده : گلچهره : ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

یکی از دهها دلیلی که سال گذشته م رو دوست داشتم.

انقدر دوسش دارم که هرچیزی که بینمون و در خودمون تغییر کنه، دوست داشتنش تغییری  نمی کنه.

یکی از بهترین پیام های پنهان از جانب آدم هایی که نکوهششون می کنیم اینه که ما رو همونطوری که هستیم دوست داشته باشید.

اگر رابطه عمیق و مهم باشه بالاخره نکوهش گر ها هم یاد میگیرن که آدم های زندگی شون رو همونطور که هستن دوست داشته باشن. اگر هم عمیق نباشه نهایتا این می شه که بدون حرص و عصبانیت از کنارشون رد بشن. نتیجه ی هر دو مسالمت و آرامش بیشتره.

نویسنده : گلچهره : ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کاین عمر طی نمودیم به درستی اندر امیدواری

خداحافظ سختترین، تنهاترین، جنجالی ترین و جذاب ترین سال زندگی من.

خداحافظ سی و یک سالگیِ سرنوشت ساز. تو رو با خرابی هایی که باید رهاشون می کردم و کردم، تموم می کنم.

سلام سی و دو سالگی.سلام مامان.سلام گربه ها.سلام امنیت.سلام ثبات.سلام سلامتی.سلام نسیم.

نویسنده : گلچهره : ٧:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

war and peace

هر چقدر هم سخت و پیچیده اما زندگی می تونه به راحتی خوردن بستنی قیفی در یک عصر خنک بهاری روبروی فواره های کوچک میدان کوچکی روی نیمکت، کنار گل های تازه ی بنفشه و شب بو طی بشه.با لذت هایی از جنس کودکی که سال ها پیش توی کوچه ها جا گذاشتیم و گم شده بودن.

رسید روزی که صلح و آرامش دو اسکوپ بستنی شکلاتی و شاتوتی باشه روی نون خوشمزه ی مخروطی شکل در خنکای واپسین روزهای فروردین نود و شش.

نویسنده : گلچهره : ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

درآستانه ی هفت سالگی

توزندگیم دونه به دونه هرچیزی که بتم بود روزی شکست و هنوزم داره می شکنه. ولی تجربه ی شکستن دوتا باهم یه کم متفاوته. تشدید درد جسمانیش بیشتره.غمش سختتره. خاموشیش تلخ تر.

نویسنده : گلچهره : ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

از خودم و روزگار

عید نود و دو اولین عیدی بود که تنها می گذروندم.شش ماه از جداییم گذشته بود.پول زیادی نداشتم و برنامه ای برای سفر نریخته بودم.تازه ماشین خریده بودم و راننده گی یاد گرفته بودم.روز اول عید تنها و کمی لرزون برای اولین بار به سمت کرج رانندگی کردم. سعی کردم به موقع برسم که سال تحویل با مامان اینا باشم.بااینکه اصلا علاقه ای نداشتم.دوست نداشتم به جایی برگردم که ازش فرار کرده بودم.هنوز نتونسته بودم گریه های دم سال نوی مامانم رو تاب بیارم یا حتی از تلخی این بازی بهش بگم تا شاید از بار سنگینیش کاسته بشه.بااین حال جبرا سال رو با اون ها تحویل کردم.از سال بعدش دیگه مجبور نکردم خودم رو.استقلال بیشتری پیدا کرده بودم.اون قدری که طبق علاقه ی همیشه ام سال رو در سفر و رفتن تحویل کنم.سه نو روز دیگه هم طی شد.همونطوری که خواسته بودم.با ته مایه هایی از فرار.از بی میلی به بودن در کنار مامانم که برخلاف عشقم بهش ازش خشمگین بودم.

ولی در که روی یک پاشنه نمی چرخه.آدمیزاد مجموعه ی بیکرانی از احتمالات و تجربه ها و جبر و اختیاراته. سال نود و چهار تا اوایل نود و پنج دردسرسازترین و تلخ ترین و شگفت انگیز و پرتجربه ترین سال من بود.یه جایی همه ی اون در و دیوار کوبیدن هام به مقصود رسید.یه جاهایی تونستم زندگیم رو مهار کنم که فکر می کردم دیگه تباه شده و رفته و جنگیدن عبثه.اما نبود.جنگیدن دقیقا اون چیزی بود که خیلی وقت ها در شکل نادرستش انجام داده بودم و کسی نبود یادم بده که شکل درستش چه طوریه. 

امسال یاد گرفتم.و به اندازه ی تمام سی و خرده ای سال گذشته تونستم خشم ها و راه های غلط رو بریزم بیرون.مشتاقانه روز اول عید به دیدن مامانم برم.دوستش داشته باشم اونطوری که آلوده به خشم نباشه و راضی باشم از بودنش.

امسال تو خونه ی خودمم به اختیار.هم پول دارم هم همراه و وقت کافی.اما چی شد که اول عید رو برنامه نگذاشتم؟ چی شد که بر خلاف علاقه ی همیشه ام سال رو در سفر نو نکردم؟شاید چون الان آگاهم.می دونم حرص زدن و دور باطل آدمی رو به جایی نمی رسونه.باید یاد بگیرم رشته ی امور رو در عین جبری بودن به اختیار خودم حرکت بدم.می دونم که می تونم هرکاری لازمه برای خوشحالیم بکنم اما انتخاب می کنم.انتخاب میکنم به جای سفر مادرم رو ببینم.انتخاب میکنم لباس تو بپوشم و مثل بچه ای که قدیما بودم عید دیدنی برم.دیگه از رانندگی نمی ترسم.از برادر بیمارم نمی ترسم.مامانم رو اونطوری که همیشه حسرتش رو داشتم دوست دارم.و خودم رو اونجایی که دلم میخواد می بینم.خیلی وقته که هر سال دارم این رو می گم ولی همینکه هی دارم هرسال تکرارش می کنم یعنی هنوز خیلی راه هست برای بهتر شدن همه چیز.هرسال بهتر از سال گذشته بودن حاصل تلاش منه و اقبالی که میاد سر راهم و من می بینمش و نگهش می دارم و تلخی هایی که می فهمم باید بسپارمشون به جای دور تری. 

زندگی هزاران پیچ و خم داره.پنجمین عید بعد از اون تصمیم بزرگ من داره از راه می رسه و من می دونم که حالا چه اندازه بزرگ شدم و چقدر هنوز دست و پای کودکی رو دارم در خیلی از فراز ونشیب ها.اما خوشحالم. همکارم دیروز موقع خداحافظی دم در شرکت آرزوی سال پیشش و مخالفتی که باهاش داشتم ر رویادآوری کرد و من دیدم که اوه چه بزرگ شدم که رو داستان های قبلم پافشاری نمی کنم.و رها زندگی کردن رو بالاخره به شکل درستش یاد گرفته ام.ظهر می رونم و می رم سمت مامان در سالی که دارم یاد می گیرم چطور باید بین جبر و اختیار سرگردان نموند. 

نویسنده : گلچهره : ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد