از بهشت تا بهشت

انعکاس سبزی

شال خیلی سبزم رو پوشیدم.ژاکتم آبی نفتی، مانتوم قهوه ای و یه حال خوشحالی با کانورسای سورمه ایم. قانونم همرنگی تام و تمام نیست.قانون من تناسبه.

خودم روتو آینه دیدم، این موهایی که از فرق باز شده و آویزن شده اینطرف و اونطرف صورتم، سفیدتر از همیشه به نظر می رسن.انعکاس سبزی شالم شاید.فکر کردم یه عکس بگیرم و پایینش بنویسم: "من عشقم را در سال بد یافتم که می گفت مایوس نباش."  

 

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

گریزی نیست

چه کسی جز پدران و مادران عامل انتشار و انتقال دائم زخم ها و مصیبت هان؟

نویسنده : گلچهره : ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

از دخترکی که زن شد.

کاش نویسنده بودم. وقتی برگشتم عقب و شمردم و به ١٢ سال رسیدم ، افسوس خوردم که چرا بلد نیستم قصه مو بنویسمش. فصل به فصل ، مو به مو
نویسنده : گلچهره : ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

از ترس ها

  حال مشوش ِ به ظاهر بی دلیلی دارم. مچ خودمو گرفتم که به خاطر رفتنم به کرجه.انقدر این شهر و این فضا  رخوت و انجماد گذشته ام رو تداعی می کنه که خیلی وقت ها برای رفتن بهش عزا دارم.شهرم، زادگاهم جایی که پدرم رو اونجا از دست دادم و خونه ی مادر همیشه سوگوارم هنوز اونجاست، انگار دیویه که هربار می خوام برم سمتش بیم این رو دارم که منو ببلعه و دیگه پس نده.این ترس رو بذار کنار غمی که خیلی وقت ها عصرها و شب ها از دوری خواهرا و مامان دارم.یه وقت هایی که عمیقا دلم میخواد ساعتی رو باهاش بگذرونم و به خاطر دوریشون میسر نیست.غمی که تبدیل به خشم می شه و سایه ی سیاهش رو می اندازه روی روزهایی که تصمیم می گیرم مرخصی بگیرم و برم ببینمشون.و اون روزم رو زهر می کنه.

 خشم و ترس برگشتن به زادگاهم  هنوز جونداره.انگار نه انگار که سال هاست از اون خونه و خونواده دل کندم و عاشقانه زندگی ای دارم که مال خودمه و هیچکس هیچ وقت نمی تونه ازم بگیره.متاسفانه گاهی خشمم قوی تر از حس مالکیت کنونیمه.

چقدر بچه ام این جور وقت ها.انگار تو قصه هام.نگران دیو دوشاخی که حبسم کنه خونه ی مامان و خواهر و دیگه هیچ وقت برم نگردونه به قلعه ی شادی های خودم.

لعنتی.چرا یادت می ره که  قویّا می تونی تا آخرش پای خودت بایستی و با یه رفتن ساده پیش مامان هیچ چیزی عوض نمی شه.

نویسنده : گلچهره : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

 

ایستادیم نزدیک به هم.باد خنکی بود و خورشید هم به راه.می شد به نورش قسم خورد.یه جوریکه زمان و مکان رو فراموش کنی و بایستی سینه به سینه ی آدمی که خیلی قبلتر از اینها قصه های سرگشتگی هات رو تو سینه اش داشته.گفت باور کن.گفتم باورت می کنم.گیرم که با پشت دست هم تق تق زده بودم به سینه اش که داری اشتباه می کنی.گیرم که قوی و مطمئن بگه اشتباه نمی کنه و قوی و مطمئن بگم بیشتر فکرکن.

فرق هست بین اعتقاد منطقی ای که داری و حسی که سینه ی آدم ها رو شرحه شرحه کرده.هر دو رو هم می فهمی.به هر دو هم ایمان داری.اما چاره ای نداری جز تماشا.جز تشویق  آدمت به صبوری و ندیدن و کندن و رفتن...

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

٩۴

حالا ظهرِ آخرین روز تعطیلاته. آفتاب داغ افتاده تو خونه. نیمی از تنم روشنه داغه . صدای پرنده ها میاد و گاه گاه خرت خرت انگشتای مرد روی سر و صورتش یا ورق زدن کتابامون. سال ِخوب، سالِ سی سالگیم از فردا رسمن شروع می شه. می رم تو دل برنامه هام. تو دل زندگیم. یک سال دیگه از نو. قبل از اینکه فردا بشه می ریم بازارگل. به شکرانه ی بهار، گل و گلدونا رو می کشونیم تو خونه هامون. فصل نو سلام
نویسنده : گلچهره : ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نو روزِ منی

ًچند بهار تاریک را تاب آوردن. به فروردینِ فروردین ها رسیدن. بهار فصل من بوده. فصل من هست. دیروز صدایم کردی "گلی" منظورت فقط ادا کردن اسم بود یا مثلا خانمِ گل یا همچین چیزی.نمی دانم. جا خوردم.گفتم این اسم را دوست دارم. انگار مرا از وبلاگم بیرون کشیدی از تیرماه هشتاد و هشتی که گلچهره را ساختم. زنِ آنسوی رویاها را. زنی که حتی نمی دانستکجا ایستاده .فقط یک اسم داشتم. یک دنیا شکایت و یک عمر فاصله از خودم، فصلم، بهارم، دلم. حالا هستی و دلم عجیب گرمِ توست. با تو باور کردم که باورها را می شود زندگی کرد. وبه گمانم این دومی به اندازه ی خودِ داشتنت و بودنت، ارزشمند و گرانبهاست
نویسنده : گلچهره : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

عید نود و چهار

 

نشسته بودم روبروت تو کافه که گفتم بیرون جنگه انگار و چقدر خوبه که ما بی هیچ هول و دلهره ای نشستیم اینجا آروم و بر قرار.

نویسنده : گلچهره : ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد