از بهشت تا بهشت

آخ

فکر می کنم من اگر مادر بشم، مادر چند تا بچه، چقدر توان دارم که به همه شون رسیدگی کنم؟ اگر یکی مریض باشه مریض کم جون انقدر تمرکز و انرژیمو می گیره که شاید حوصله ای برای بقیه نداشته باشم.یه جوری غفلت کنم ازشون که دلخور بشن.مثل مامانم.آخ مثل خود خودش

این رو همین چند روزه فهمیدم.که مجبورم صبح ها پرده هارو بزنم کنار که گلام آفتاب داشته باشن.و می بینم دست و دلم سخت به این کار می ره و بی حوصله اس چون یکی از بچه هام اون بیرون بدحاله و تمام ذهن و دلم پیششه.با خودم می گم بیایید اینم نور شما ولی کاش مثل سابق بودید و لازم نبود حواسم اینطوری بهتون باشه.

اصلن نمی دونم.یعنی قوانین مادری اینه که بلد باشی محبتت رو مساوی بین همه شون تقسیم کنی ؟ جوابش مهم نیست.فکرکنم مهمترین سوالی که الان باید بهش جواب بدم اینه که چه هی دارم خودم رو مامان می بینم.برای همه.برای معشوق، دوست، خونه، گلدونام، همکارم و همه.همه اجزای زندگیم شدن بچه هام.همه ی تن و جانم شبیه مادر.

نویسنده : گلچهره : ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

پارادوکس

پنجشنبه ها دیوونه ترم.مامان خواهیم بیشتره.تنهایی هامو خیلی دوست دارم.این سکوت و سکون جاری زندگی مو...غم هست.نه که نباشه.چالش و درگیری و گیرهای کوچک و بزرگ. من اما حتی لابه لای تمام این بغض هام آروم ترینم.فکر می کنم هرچی خواستم رو به دست آوردم.برای بیشتر از این فعلا حوصله و اشتیاقی ندارم.نه اینکه اگر خونه ی تراس و حیاط دار رو بهم بدن نه بگم ها نه.ولی خونه رویای تازه تریه نسبت به بقیه آرزوهایی که سال ها داشتم و الان بهشون رسیدم.برای همین هنوز تازه ست و می تونه هم حالا حالاها محقق نشه.مثل یه هوسه.وقتی می بینم تو هر خوشی ای چه غم های مستتری هست که از هرسو ترکش هاش می خوره به تنم، به داشتن اون رویای بزرگ هم خیلی دل نمی دم.انگار یه وقتایی بهترین حالت موندن تو موقعیت اکنونه تا بزرگ شدن و دیدن و تجربه کردن.هرچی بیشتر تجربه میکنی بیشتر فرو میری تو دل زندگی.آرومتر می شی و شاید تو بعضی چیزها قانع تر.

اینروزها فقط به ظرفیت های ذهن و دلم فکر می کنم که چه حجمی رو با خودش تا حالا کشیده و از این به بعد هم باید بکشه.راضی ترین روزهای زندگیم همین روزهاست.از خودم راضی ام.از زندگیم.کارم و رابطه ام.همین آرومم می کنه و باعث می شه تلخی های بوجود آمده آنچنان هیجانیم نکنه.فقط ساکتم کنه و لوس که ایکاش مامان بود.که ایکاش مامانم رو دوست تر داشتم. 

پنجشنبه ها به همه اونهایی که سر سفره ی خانواده نشستن حسودی می کنم.

حتمن ناهار پنجشنبه ظهر مامان پز به التیام غم غربت گاه و بیگاهم ربط داره.

نویسنده : گلچهره : ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

سرطان

 با تمام وجود می خواهم زنده بماند. اما نمی دانم سهم "تمام وجود من" در بردن این بازی چقدر است.

نویسنده : گلچهره : ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

حجم

 

رفتم توی کارگاه گل رو که داد دستم، می خواستم گریه کنم.وصل شده بودم به جایی که باید.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

اندوه

چندبار این حس رو تجربه کرده باشم خوبه؟اینکه لجم بگیره از آدم هایی که دوستشون دارم و ازشون به زعم من خطا/خطاهایی سر می زنه که با معیارهای شخص من سازگار نیست.هربار ملول تر و ناامیدتر از قبل.هربار سرخورده تر و غمگین تر.

یکی از راهها شاید این باشه که من در معیارهام تجدید نظر کنم.اما کسی هست که این مطلب رو تجربه کرده باشه و ندونه خراب شدن و پکیدن تصویر آدم هایی که با هر کم و زیادی پذیرفتیشون و نشستی سر سفره شون، ادم هایی که روشون حساب کردی و خندیدی و کیف کردی و دوستشون داشتی، چه سقوط وحشتناکیه.درست مثل مردن یا تو کما رفتنشون.وقتی نه می شه به راحتی دوباره زنده شون کرد نه اغماشون رو تحمل.

نویسنده : گلچهره : ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

زندگی پیچیده تر از این حرف هاست.کدام حرف ها؟ همین هایی که توی کتاب ها نوشته.یا درمعاشرت ها به همدیگر می گوییم.یا از روانکاومان می شنویم.

یک روزی باید بنشینم این خطّ سیر سی ساله را بنویسم.تکه تکه آموخته هایم را بگذارم پشت سر هم. بعد خط و ربطشان را پیدا کنم و نتیجه اش را بگذارم روی طاقچه. اینکه خیر و شر مستتر در هر آدم، زندگی، روابط چه نیکو چه تلخ است.همان هزینه فایده هایی که امیر هزار بار گفته بود.به گمانم مهمترین و ساده ترین حرف و خواهشش همین بود که یک روزی گفته بود: "بعد از پایان این دوره ها مثلن از مدل کفش آدم ها می شود شخصیتشان را حدس زد.اما قول بدهید که درگیرش نشوید.که قضاوت نکنید." من چاره ی کار را به زمان سپرده بودم.مطمئن هم نبودم که به این حد از شناخت برسم.

این چند روز فکر می کنم چه حرف راستی زده بود.چه این چشم برزخی ای که پیدا کرده ایم گاهی بلای جانمان می شود.چه شیرین است طعم دانستن خود و دیگران و در کنارش گاهی جهان چه زجرآور می شود وقتی انقدر واضح می شود تحلیل کرد و بعدش مصمم ایستاد پای هر یافته ای. یافته هایی مایه ی عصیان و هم آرامش اما دست آخر با دلی پر درد و بی دوا 

نویسنده : گلچهره : ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

رضایت

هرچقدر هم که با جمع دوستان راحت و بی قید و خوشحال و امنی، اما خانواده آن بالاترهاست. جنس امنیتش، جنس حالی که می بری فرق دارد. خلوص مادرم وقتی می گوید از خوشحالی ام خوشحال است و می پذیرد که کرجش را دوست ندارم، یا خواهرم که مثل شیر همیشه پشتم بوده و دیگری که اصلن خود آب روان.امین تمام بچه گی ها و بزرگی هام. برادر را در سالهای قبلتر به بهترین شکل ممکن داشتم. به راضی ترین و عاشقانه ترین حالی که می فکرش را بکنی. ولی از دستش دادم. غصه ها خوردم. خشم ها بردم. ناباوری هایش را به دوش کشیدم.اما به پایش ایستادم. با همان عشق با همان احترام. عمو هم همین بود. متنفر و خشمگین از برادرزاده ی فسقلش. و آن دایی عزیز تر از جانی که هیچ طوفان حوادثی اعتماد و اطمینانش را به من خدشه دار نکرد. امروز در خانه برادرم همه باهم خواهیم بود. دور یک سفره. در مقابل هرکدام از این آدم ها شبیه آن خواهرمم که یک سال تحصیلی را با ده تجدید رفوزه شد و ملامت ها برانگیخت اما سال بعدش همت کرد و آنقدر درس خواند تا شد شاگرد دوم همان مقطع. به همه اینها فکر می کنم و به مسیجِ از سر خوشحالی معشوق و بغض این چند روز بالاخره می شکند.از خوشحالی، از زمانی که بالاخره گذشت و آدم هایی که بالاخره دوباره به دستشان آوردم. و معشوقی که یادش نمی رود باید خوشی هایش را هم برایم گزارش کند.
نویسنده : گلچهره : ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

ساختمان ۶٠

دوستش دارم و آن خانه هربار یادآور تمنای آن سپیده ی صبح مستی ست که گفت :" می خواهم بشناسمت." همین بود فرق او با همه.همین است که می خواهمش.
نویسنده : گلچهره : ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد