از بهشت تا بهشت

برزخ

مى گه تو همیشه تا سختترین مرحله مى رى اما همونجا خسته مى شى ول مى کنى. . مى کم خیلى تلخه که مجبورى قبل از هر خوشبختى، بدبختى رو اول قرقره کنى. مى گه مى فهمم. و یه طورى مى گه مى فهمم انگار واقعن مى فهمه. ولى مطمئنم نمى فهمه. اگه مى فهمید نمى توست انقدر خوب حقیقت رو نشونم بده و درد کشیدنم رو طاقت بیاره.
نویسنده : گلچهره : ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

جنگ و صلح

 

 توصیف اشتیاق مرد به جنگ به آن صدای گلوله ها و شیهه ی اسب ها و دریدن و کشتن و مبارزه شوق بی مانندی دردلم می پروراند. اشتیاق به جنگ و افسار گسیختن و هی کردن و راندن. گم شدن های مکرر در وادی ای که گاه نه می کشد و نه نجات می دهد.

و حال ناچارم به این تکه ای که نوشته بود شبیه ترین است :" اگر این لحظه به غفلت از دست برود دیگر بازگشتی نیست."

 

نویسنده : گلچهره : ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اعتیاد

 

با پاهای خودش رفت برای ترک، تا باور کنه می تونه آینده ای داشته باشه با کیفیت همون نشئه گی اما سالم و بدون آویزونی.

نویسنده : گلچهره : ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اسیری

می تونم لحظات متمادی زل بزنم به صفحه ی سفید و فقط فکر کنم.و در حالیکه عطش و التهاب نوشتن داره تمام روح و تنم رو می جوه، هیچی ننویسم.یعنی هیچی بالا نیاد که بنویسم.یه چیزی یه جایی گیر کرده.یه توده ی بزرگ که زندونیه.چرا از من خارج نمی شه نمی دونم.چرا من نمی تونم چیزی بهش بدم که حل بشه بره اونم نمی دونم.

گاهی تمام ذهنم می شه بیرون ریختنش و تمام تنم زندونش.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

لاجرم

 

 فکر می کنم رسالت ما آدم ها در زندگی شاید فقط و فقط همینه که از پس رنج هایی که هیچ دخلی توشون نداشتیم بربیاییم و عدالت این وسط بلاتکلیفه.زندگی قشنگمون سخته.اگر "بخوای" بسازیش خیلی جاها فرقی با تجربه ی مردن نداره.اما چون هنوز نفس می کشی باید کار کنی. روزی چندساعت بخاطر کارت با ادم ها حرف بزنی. دوستات رو ببینی. خانواده ت رو داشته باشی.و همه ی اینها در حالیه که می تونی  دقایق طولانی بی حرکت و بی صدا مثل  مجسمه میخکوب بشی به جایی که نشستی و حرف نزدن تنها میل و انتخابت باشه.

نویسنده : گلچهره : ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

سی و یک

باهم گفتیم یک چیزی باشد که بماند یادگار این سی سالگی.بعد با وسواس همیشگی ات آن خورشید را ساختی. از آن روز توی گودی گردنم یک مدال هست که رنگ نباخته و هنوز خوش رنگ و نورانی برق می زند.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

از آنچه می گذرد

تا وقتی بود همه چیز در جای خودش عالی و عزیز بود.وقتی می رفت من جز دلتنگی و حرص از دست روزگار، انگار داشتم تکه ای از قدرت و امنیتم رو از دست می دادم.وجودم دچار خلایی بود که بچه به وقت نبود مادرش حس می کنه.نمیتونم بگم پری تمام اون سال هایی که نفس به نفس باهم رفاقت می کردیم برای من فقط یه حس بوده.اینطوری قطعا بی انصافی کردم در مورد  چیزهای دیگه ای که به من می بخشید.اما اون خلاء باعث شد معنای اصلی پری  برای من روشن بشه.از اون به بعد در تجربه های مشابه دیدم خیلی وقت ها ما ادم ها رو که از دست می دیم بیشتر از خودشون، دلتنگ اون حس هایی می شیم که در ما ایجاد می کنند.در هر فقدان ما بیش از هرچیز حسرت اون چیزی رو می خوریم که دیگری به ما بخشیده و گویی انجام اون کار از خودمون برای خودمون بر نمیاد. شاید برای همین از اون به بعد با فقدان و فراق ها راحتتر کنار اومدم.بعضی ها انگ بیخیالی و بی قیدی می زنند اما اینطور نیست.ما وقتی بتونیم اثری که آدم ها در ما برانگیخته می کنند رو خودمون در خودمون ایجاد کنیم و مسوولیت اون کار و کارهای بزرگی که دیگران برای پر کردن جاهای خالی روان ما انجام میدادن رو خودمون انجام بدیم خیلی آسونتر می تونیم با نبودنشون کنار بیاییم.

موهبت فرافکنی همین بود: کشف آنچه روان ما در دیگری جستجو کرده و زندگی کردنش در درون خودمون.

یکبار که داشتم غصه ی نبود کسی را می خوردم و به چیزهایی فکر می کردم که انگار جز با او با کس دیگری میسّر نمی شه به خودم اومدم دیدم چه باشه چه نباشه من دارم هونطوری زندگیم رو ادامه می دم که اون بود.بعد با ایمان به قدرت ناخودآگاه، قوی شدم و با موقعیت از دست رفته ای که داشتیم کنار اومدم.

حالا بعد از نزدیک به دوسال پری دوباره برگشته.من خیلی عوض شدم.اون هم همینطور.اما وقتی اون پایینترها جستجو می کنم می بینم چقدر اینروزها که هست خیالم راحتتر از گذشته است.اثری که در من داره هنوز عوض نشده.شاید باید در عقیده ام تجدیدنظر کنم که هرچقدر هم فرافکنی رو به خودمون برگردونیم اما بسته به عمق نفوذ، اثر آدم ها ممکنه دیرتر از بین بره یا ابدی باشه و گاهی هم دلتنگی رو فقط یک دلتنگی تعبیر نکنم.قبول کنم که به آدم ها نیاز دارم.چون دوستشون دارم چون بودنم با اونها معنای کاملتری پیدا می کنه.

نویسنده : گلچهره : ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

در آستانه

من بنده ی رویاهایم نبوده ام و نیستم اما آنها با من بوده اند خیلی جاها خیلی وقت ها.یک جایی به خودم آمدم و دیدم می توانم خیلی موقعیت ها را بشمارم که در کودکی دیده بودمشان یا نوجوانی یا همین دو سه سال پیش.بعد فراموششان کرده ام و آنجایی که رویا یا آن موقعیت برایم اتفاق افتاده یادم آمده که کی و کجا و چگونه تحسین یا غبطه ام را برانگیخته بوده.

مثل یک بازی می ماند. یک بازی واقعی برای همین است که هنوز زندگی را دوست دارم.هرچند باهم زیاد دعوا می کنیم.ازش ناامید می شوم.دلبستگی هایم گاهی کم و کمتر می شود اما نمی توانم از این طنازی هایش بگذرم.اینکه انقدر واقعی تصویرهای ذهنی سالیان قبلم را عینبت می بخشد و دهانم را می دوزد.

اگر زندگی، جانِ آدمیزادی داشت،بعد از آن تصویری که در مهمانی از خودم دیدم که سه سال پیش در زن دیگری دیده بودم و تحسین  وغبطه ام را برانگیخته بود، حتمن به دست بوسی اش می رفتم.

 

نویسنده : گلچهره : ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد