از بهشت تا بهشت

امان

دروغ چرا؟

هنوز هم، بیشتر همین تازگیها هفته ای دو سه بار صفحه ی انتشار پست وبلاگ رو باز می کنم.انگار یه حرفهایی هنوز هست که تو ذهنم جای گفتنشون تو این صفحه تعریف شده. ولی هیچکدوم مثل سابق اونقدر مهم نیستن که بایدی برای نوشتنشون داشته باشم.وقتی هر حرف مربوط و غیر مربوطی شبانه روز پشت میز ناهارخوریامون یا جاهایی بهتر از اون، داره رد و بدل می شه و دیگه شکایتی نمی مونه و تمنای صفحه ی خالی ای برای نوشتن.

نویسنده : گلچهره : ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

گیر

آیین مشتری مداری، سازش است و من ندارم.دیگه خیلی حوصله و علاقه ای برای لوس کردنشون هم.

جدی و عبوس شدم.خسته و بی حوصله از اشتباهات و نفهمیدن هاشون.از پیگیری و دنبالشون دویدن.از ایفای نقش منجی به اصرار رییس.دوست دارم جلاد باشم.دیگه حق دارم بعد از سه سال سر وکله زدن باهاشون گاهی هم خباثت کنم.گرچه من اسمش رو گذاشتم خباثت.در واقع بی توجهی و دل نسوزوندنه.دل نسوختن برای اونهایی که خودشون دلشون برای خودشون نمی سوزه.

خسته ام از این مدل تکراری. اما همچنان هرجا گره ای باز می شه وجد و شعف می دوه زیر پوستم و ملال روزها و خطاهای تکراری فراموشم می شه.تا دوباره فردا بشه و تلفن زرت و زرت زنگ بخوره و من بشم جلاد.

چقدر بین نقش های سیاه و سفید زندگیمون پاره پاره می شیم.چه به یه تلنگر به فنا می ریم و به یه نوازش ساده زنده می شیم.چه اینروزها همه چیز در من در حال خروشه در عین حال آرومم.

 

 

نویسنده : گلچهره : ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم