از بهشت تا بهشت

گفت می خونمت./می خوندمت.

 

ارشیو ذخیره و مهجورم رو می خونم.چس ناله، بیم، امید، ناامیدی و تلخی. غمگینم می کنه؟ کمی.نه مثل قبل.حرفش بهانه شد برگردم ببینم چه خبر بوده این یکی دو سال اخیر.هیچکس، مطلقن هیچکس جز خودم نمی فهمه از چی به چی حتی ازکی به کی رسیدم.چندوقت پیش مریم می گفت: " فکر کردی حواسمون بهت نبود؟ به غمت.به رکودت..." دروغ چرا؟ همونجا به بعد بود که یادم اومد کسان دیگه ای هم اینجا رو خوندن.یا اگر نخوندن من رو دیدن. من که غرق خودم بودم اما اونا لابد فهمیدن.بی نیاز از گپ زدن باهاشون می دونستن چه رنج لعنتی ای و مدامی داشتم.

صبح هوشیارتر براش نوشتم که از غمم برای خودم راه نجات پیدا کردم. حالا بخونه می گه: چه  گنده گوزی می کنم.اما راست گفتم.راست ترش اینه که از یکی دوتا از غم هام.می دونم می دونم رنج کرانه ای نداره.

آرشیو رو خوندم اتفاقات یکی دوسال اخیر رو بررسی کردم.

من روزها و ساعتهای زیادی فکر کردم و غصه خوردم. خونه رو عوض کردم و جهانم داشت نابود می شد.اما حالا دارم چیزهای جدیدی تجربه می کنم که خواست قلبیم بوده.همیشه هرچی تجربه کردم خواست قلبیم بوده.فرق الانم با قبل اینه که اونموقع خواست های ناقصی داشتم و هرچی پیشتر می رم تصاویر ذهنی و خواسته هام کاملتر می شن.خب؟ پس حالا به پست ناامیدانه ی اردیبهشتم لبخند می زنم و می گم احمقی که آرزویی نداشتی.حالا برو حالشو ببر.

 

پ ن: تمام مدت این پست مریم تو ذهنم بود.چرا؟ چون دوسش دارم یه جوری که از گذشته ها وصله بهم از گذشته ی دور با تصاویر ترسناک و مبهم تا امروز روشن  و شفافم.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم