از بهشت تا بهشت

هرچند عمری دگر بباید اما شما کوتاه بیا

یقین کنیم که اولین و مهمترین زخم هر آدمی تا آخر عمر با او می ماند؟

این زخم را بگیر به مثابه ی تمام حیوانات اهلی که ازشان می ترسم.اینهمه سال گذشته و تازه توانسته ام یکیشان را بغل بگیرم.هنوز جرات ندارم به حیوانی از همان نوع نزدیک شوم چه برسد به بازی بازی کردن با انواع دیگرش.زخم های عمیق آدم ها همینند.به عمری می شود گوشه های کوچکشان را شفا داد.ذره به ذره. به خون دل به رنچ گران.

اما از یک جایی به بعد آدمی انتخاب می کند و یاد می گیرد  که بهترین راه زندگی کردن با همین زخم چگونه است.راه مسالمت آمیز جنگیدن و در صورت لزوم نجنگیدن و تسلیم شده گی را.عمق آن زخم بزرگ به ژرفای اقیانوسی می ماند. اما زیستنِ حتی یک قطره از آن اقیانوس هم خالی از لطف نیست.گو آنکه باقیِ این آب هراز گاهی چون سیلی بروبدت و بکوبدت به در به دیوار

نویسنده : گلچهره : ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بهشت

 با هم از تمام حس ها بی پرده و در عریانی کامل حرف می زنیم.از خوبی ها و بدی ها.از شک و شبه ها و سوال ها و بیم ها. از اونطرف، امید و  آرزوها و خوبی ها.به راحتی خالص ترین نقدها رو باهم درمیون می ذاریم.هیچ حصاری نیست و هیچ پرده ای."منی" که هستیم  رو باور داریم و در پی همین با یک "ما"ی عزیز زندگی می کنیم.

اینروزها مادرترینم.مادر مردَم ، مادر رابطه ام.تو نوازش ها تو آرامش دادن و گرفتن ها.حواسم بهش هست.حواسش بهم هست.نه رو ابرایی م نه زیر زمین.رو واقعی ترین جای ممکنیم.رو هموارترین سطح موجود.منطقی و مهربون.بی حرص و کینه بی ترس و نگرانی.همه چیز واقعی.

نویسنده : گلچهره : ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

غربت

تمام راه رو به این پونزده شونزده سال فکر کردم.به همون اخلاق منزوی دوستی ای که از همون دوران هم داشتم.نزدیک نشدن به آدم ها حتی به قیمت نه ماه تنهایی.که البته هیچوقت هم تنهایی در کار نبود همیشه خیلی زود همکلاسی ها میومدن پیشم و گنگ من راه می افتاد.حکومتی داشتم برای خودم.انتخابات شورا بی هیچ تبلیغ، هشتاد درصد رای.همون روزیکه صدام کردند روی بالکن و شوق رفقا که انگار اعضای کابینه ان و رضایت خودم از اینکه می دونستم جایگاهم کجاست.یه غروری که همیشه هولم داد به جلو حتی اگر بعضی ها هم دوسش نداشتن. ولی اون اعتماد به نفس و قدرت پیش بینی که داشتم همیشه راهگشا بود.

داشتم می رفتم خونه یکی از همون رفقای کابینه.می رفتم دیدنش تو خونه ی مستقلش بعد از عروسیش.مجبور شدم از تمام مسیرهای نوجوونیم رد بشم.سلکشن جدیدمم که یکی در میون آهنگای همون موقع ها. فلکه ها و مغازه ها و کوچه ها بعد از اینهمه سال دوری ازشون بهم برگشته بودن.به من و هاچ بکم که رویای دوازده سالگیم بود.به نوجوون اونموقع ها و زن اینروزها.به بیم و امیدهای پشت سر گذاشته شده تو همون کوچه پس کوچه ها.تو قدم زدن با دوستام با هراس از دیده شدن وقتی با پسرا راه می رفتیم.به هزار تا چیزیکه همه جزیی از من بودند و حالا "این" من رو ساختند.

بغض داشتم.کدورتی با اون شهر دارم که علی رغم تمام خوشی ها و جوونی کردن هام دلم رو به درد میاره.من رو یاد استرس هام می ندازه.یاد بچه گی نکردن ها و تب بزرگ شدنی که یک لحظه رهام نکرد.برای همین هیچوقت دیگه برام امن نیست.از وقتی فهمیدم خونه ی من جای دیگه ایه.آرمانم و شهر و زندگیم جای دیگه، دیگه این شهر برام خاصیتی نداره.فقط خاطره است.نه هیجانی بهش دارم نه ولعی.نه درمونیه برام نه مرهمی.تمام روزها و لحظه های بیم و ترس و امید به وقت مرگ پدرم و مریضی برادرم، تو اون صبح ها و ظهرهای مانتو مقنعه و غروب های هیجانی و خیابون گردی ها با خواهرم، همون موقع که فکر کردم درس خوندنی که خرجش رو دیگران بدن به درد نمی خوره و رفتم تو اون عکاسخونه به کار کردن و اون لجبازی ها با معشوق و ازدواج و فرار از زادگاهم، همه و همه داشتن بهشت امروز من رو جایی کیلومترها دورتر می ساختند. 

امروز فکر می کنم من نه به اونجا که به اینجایی تعلق دارم که توش خوشحالم که تو هفت تیر و هفت حوض و کریمخانش جون دادم و مردم و زنده شدم.هزار بار هزار شبانه روز سرشار از بغض و استیصال.من مال همین شهرم.هرچقدر که تو زادگاهم تکه تکه و دور از خودم بودم تو این شهر ساخته و آباد شدم.حالا نمی دونم باید ممنون کدوم یکیشون باشم .یک سر این زندگیم تو شهریه  که باعث شد فرار کنم تا راهم رو پیدا کنم و سر دیگه اش شهریه که بهشت موعودم رو ساخت.

نویسنده : گلچهره : ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

اسیری

ما ازش فرار کردیم. هرکس راه نجات خودش رو پیدا کرد.جز خودِ مادرم که هیچ وقت نخواست و اونوقتی هم که خواست دیگه نتونست و اندوه مصیبتی که می کشه برای هیچکدوم از ما بچه ما تمومی نداره.نمی تونیم نجاتش بدیم.نمی تونیم و  فقط ذره ذره نابودیش رو تماشا می کنیم.


 

نویسنده : گلچهره : ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

انگار تنها شاهدِ عشق او و دیگری بودن به من، عزت می داد.احساس می کردم جهان هنوز اعتبار دارد هنوز زندگانی هزار دالان نرفته دارد که عنقریب هر آدمی را ممکن است به کام خودش بکشد.

آدمی که امروز می بینم با آنکه پیشترها می دیدم چقدر فرق کرده؟ خدا می داند، خودش، من و  تک و توک هایی شاید.به هرحال از عشق همین ها انتظار می رود.چرخش، جهش و حتی آدم جدیدی شدن.ادم تازه ای با علاقمندیها و دغدغه های تازه ای که تا پیش از این نه انگیزه ای برایشان داشته یا حتی نه شناختی.

عشق به فرجام باشد یا نافرجام کار خودش را می کند.آدم را یکپارچه "خواستن" می کند و می تواند مسیر زندگی را به قهقرا یا به قله ها بکشاند.

حیف است که نمی توانم دیگر با او حرف بزنم.که امروز، هم او که از نزدیکترین های من بوده، کمر به خشم از من بسته و همان عشق معجزه گر، چشمانش را روی بعضی واقعیت ها بسته و گمان های باطلش مرا  از زندگی اش حذف کرده.مهم نیست من چقدر بتوانم حرف بزنم.چقدر خوشحالی یا ناراحتی کنم برایش.امروز من فقط یک بیننده ام.بی احساسی از رفاقت و یکدلی با او.اما معجزه ی عشق را دیده ام و این چرخش را برایش می ستایم.

بگویم دلم تنگ شده؟ شاید.در نزدیکترین حالت ها دور ایستادن از آدم هایی که دلت را ندیده اند و از دایره به بیرون پرتابت کرده اند، تلخ است.اما من هم شانه بالا انداختن را خوب یاد گرفته ام.دیدن و فقط دیدن را.بی که اجازه ای برای تحسین یا نگرانی و تحلیل به خودم بدهم.مهم معجزه ایست که از او دیده ام.  

نویسنده : گلچهره : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بحریست بحریست بحریست که هیچش کناره نیست.

چقدر سخته که زندگی همش پله به پله پیش می ره و آدم تو هر پله فکر کنه که دیگه تموم شد غافل از اینکه شخصیتش با همدستی جهان بیرون همینطور که آدمه داره واسه خودش خیالبافی می کنه اون بیرون دارن پله ی بعدی رو می سازن و هی هربار تصمیم با خودمونه که بعد از پشت سر گذاشتن دوران ملامت و سرخوردگی های حاصل از استپ قبلی بخواهیم قدم بعدی رو برداریم و بالاتر بریم یا نه.هربار مصمم تر می شیم که زندگی و تجربه و خوشی و رنج ته نداره.هربار هم به همون نسبت خسته تر.

کاش همه چیز برای بعضیا که یه روزی اراده کردن زندگیشون رو بسازن، دیگه انقدرها هم سخت پیش نمی رفت.

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

آخ

فکر می کنم من اگر مادر بشم، مادر چند تا بچه، چقدر توان دارم که به همه شون رسیدگی کنم؟ اگر یکی مریض باشه مریض کم جون انقدر تمرکز و انرژیمو می گیره که شاید حوصله ای برای بقیه نداشته باشم.یه جوری غفلت کنم ازشون که دلخور بشن.مثل مامانم.آخ مثل خود خودش

این رو همین چند روزه فهمیدم.که مجبورم صبح ها پرده هارو بزنم کنار که گلام آفتاب داشته باشن.و می بینم دست و دلم سخت به این کار می ره و بی حوصله اس چون یکی از بچه هام اون بیرون بدحاله و تمام ذهن و دلم پیششه.با خودم می گم بیایید اینم نور شما ولی کاش مثل سابق بودید و لازم نبود حواسم اینطوری بهتون باشه.

اصلن نمی دونم.یعنی قوانین مادری اینه که بلد باشی محبتت رو مساوی بین همه شون تقسیم کنی ؟ جوابش مهم نیست.فکرکنم مهمترین سوالی که الان باید بهش جواب بدم اینه که چه هی دارم خودم رو مامان می بینم.برای همه.برای معشوق، دوست، خونه، گلدونام، همکارم و همه.همه اجزای زندگیم شدن بچه هام.همه ی تن و جانم شبیه مادر.

نویسنده : گلچهره : ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم