از بهشت تا بهشت

 

زخم بدی داشت. یه طوریکه فکر می کردم خود به خود داره سینه مو می جوه و می ره تو.چند روز گذشته و امروز زخم خشک شد و کنده شد.زیرش هیچ خبری نیست.همه چیز عادیه.ظاهرش هیچ شبیه روزهای اول نیست.معقول و معمولی.

کسی از اون تو خبر نداره.وقتی انقدر سالم و عادی می بینمش دلم نمیاد بسپرمش به تیغ.گناه دارم.گناه داره.

نویسنده : گلچهره : ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

حرص دارم.گله مندم. تا میام شکایت کنم یادم می افته می تونست از این بدترها بشه و خفه خون می گیرم.
نویسنده : گلچهره : ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

اسمش آراده.خوشگله و تو عکسش خندیده.چند روز دیگه چهار سالش می شه.می تونم برم ببینمش.از دیشب که کاغذش رو از خیریه گرفتم و گفتم این پسر من باشه، یه حال خوشی دارم.می شم مامان لنگ درازش.

بعدنا  برای بچه هام تعریف می کنم که یه غم بزرگ تو تیرماه سی سالگیم گریبون گیرم شده بوده.اینکه بچه هام از سینه ی چپم، اونجا که بچه وقتی شیر می خوره صدای قلب مادرش رو می شنوه محروم خواهند بود.

دلم بچه می خواد.مادر شدن.عشق دادن و کیف کردن.دوست دارم قهرمان بچه هام باشم.

نویسنده : گلچهره : ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

بی لباس خودمو نگاه کردم.روزای آخره که خودمو این مدلی می بینم. همیشه از خودم راضی بودم. همیشه تن و فیزیکم رو دوست داشتم.از هرچی شکایت کردم با این یکی همیشه در صلح بودم. دیروز به مریم گفتم دلم برای خودم می سوزه. مثل یک بچه ی طفلکی دلسوز خودم شدم. تا صبح امروز امید داشتم. امروز واضح و روشن شد که به زودی تیکه ای از سینه ام رو خواهند بُرید. دیگه اصلن شکل الانش نمی شه.از ریخت می افته. می گن مهم روح توئه. روحته که برای دیگران باید مهم باشه نه جسمت. قبول دارم اما هنوز برای هضم دیدن تن خودم تو آینه با یه سینه ی تخلیه شده بی برجستگی و بی هاله ی قهوه ایش بچه ام. خیلی بچه و نحیف.
نویسنده : گلچهره : ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تا فردا

هنوز امیدوارم.امیدوار و نگران و خسته و ترسو و کوفت و زهرمار و درد درد درد

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

با دلهره چسبیده بودیم به صندلی آزمایشگاه. همه رفتند. ما بودیم و سالن خالی و جوشن کبیر. سرم به دیوار، چشمم به تلویزیون، دلم پیش گزارش و تنم کنار تن مرد.الغوث الغوث بعد از این چندسال غفلت در بهترین زمان ممکن طنین انداز شده بود و باهاش زمزمه می کردم. پانزده دقیقه ی کم نظیر. متوسل و ملتمس و بیمناک و امیدوار. گزارشِ آزمایش خبر از بهترین جواب ممکن رو می داد. من شوکه بودم و تو خندان. بوسیدیم. انگار تازه از خواب بیدار شدم و از خلسه در اومدم. عزیز دلمی تو. بهترینِ من تو این روزها. یک لحظه کم نیاوردمت.محاله بوسه ی اون شب تو راهروی آزمایشگاه و تیله های برقیِ چشمات یادم بره. پیگیری ها و مهربونی ها و از همه کس و همه چیزت زدن و پیش من بودنت رو . هستی و گریه ها و گله هامو تاب میاری و امید می دی. امیدمی که این روزها باهم زودتر بگذره...
نویسنده : گلچهره : ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بیم و امید

حتمن یه روزی هم این روزها می شه خاطره. مثل تمام وقت هایی که فکر کردم از این سختتر نمی شده. ما را به سخت جانی خود بسی امید است.
نویسنده : گلچهره : ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

تو زندگیم دهها اتفاق ناخوشایند دیدم که تونستم به راحتی ربطش رو پیدا کنم. اما گاهی گیر معادلات پیچیده ی هستی می افتی. نمی فهمی چی شد که اینطوری شد. از کجا خوردی؟چرا خوردی؟حکمتش چی بوده؟ جهان بازی های خطرناکی داره. بی ملاحظه و کوبنده. گاهی تمام مهربونیش رو یک شبه دقیقن یک شبه در یک آن حتی ازت می گیره. شمشیر می بنده برات. تیغ می کشه رو تنت. به راحتی تکه ای از تنت رو بر می داره. می گه تو سرطان داری. انگار که سرما خورده باشی. به همین راحتی.انگار نه انگار که تا همین دو ماه پیش تویِ خوشبخت و راضیِ سی ساله رو به خودش دیده بوده. هستی بار گرانش رو هرجا دلش بخواد رو تن و جان هرکس که دلش بخواد فرود میاره.
نویسنده : گلچهره : ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

ساعت پنج نشده بود. هشیار نشستم توی آشپزخونه.گیلاس خوردم و به حکمت زندگی فکر کردم. به اینکه چی شد که اینطوری شد؟ خوابم نمی برد. مرد نگران صدام کرد. انگار منتطر همین صدا بودم که بترکم. های های. زار زار.نی تونم بگم این دردها تاوان گناهه. مگه کم تاوان دادم؟ مگه کم درخود تکیدم و هزینه دادم؟ نمی تونم بگم این درد از کجا میاد. خودم رو مبرّی از گناه می بینم. حتی به گمونم اون درون ریزی ها هم نمی تونه بشه سرطان.قتی اینهمه آدم رنج کشیده تر از خودم می بینم. ترجیح می دم فکر کنم من آدم لاجون تری نسبت به مادرم با اون حجم مدام غصه یا خیلیای دیگه ام که مصیبت های زندگی جلوی چشمشونه. آدم لاجونی که گیر معادلات نه چندان دقیق هستی افتاده. گریه ها که تموم شد آروم خوابم برد.
نویسنده : گلچهره : ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بدخیم

پیر شدم امروز همین چندساعت همین چندساعت. تا فردا که جواب چه باشد.
نویسنده : گلچهره : ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

توسل

همیشه هرجا دستم از اراده ی خودم کوتاه بشه نذر می کنم. حدفاصل آزمایش اول تا رسیدن جواب تست دوم دو ساعتی تو برزخ بودیم. نذر کردم.حاصلی نداشت. نذر بی موقعی بود. کاری که باید، شده بود. ولی همینکه احساس کردم می تونم به بند و ریسمانی متوسل بشم، دو ساعت رو آرومتر گذروندم.انتظار معجزه نداشتم اما دلم به امامزاده ای که بهش دخیل بستم گرم بود و یهو تحمل اون لحظه های پر استرس راحتتر شد. امشب شب احیاست. فرض کن تمام این مناسبت ها بازی و سرگرمی، اما چی از این بهتر که بهانه ای پیدا کنی برای دعا با تمام وجودت و ایمان به موجی از انرژی در جهانِ امشب و شب های مشابه.ایمانی که شاید تو رو با دلی آرومتر به خواسته هات برسونه. .دل بذار و نترس و متوسل شو
نویسنده : گلچهره : ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

خانم استاد به کارامون می گه :"بچه"

حالا هر دفعه با گِل دوست تر می شم هربار بیشتر می فهمم چه انعطافی داره و بلده من رو به چیزی که می خوام برسونه.

حجم رو می ذارم جلوم و سعی می کنم شبیه اون چیزی بشه که مدنظرمه. سطح زیرین رو خراش می دم و یه تیکه گل نرم بهش اضافه می کنم، با دست هام بهش فرم می دم تا بشه شبیه پا سر، انحنای کمر ... دیروز ناغافل سر و گردن خانم از بدنش جدا شد دلم هرّی ریخت.انگار جون داره.انگار نه بواقعن جون داره.یکی از جدیدترین لذت هام هم همینه که به مجسمه هام می گم ببین! من دارم می سازمت. لباس و  دست و سر و پاهات رو شکل می دم .اون هیچی نمی گه.اروم فقط نشسته و بی اعتراض به من فرصت و اجازه می ده هرطور که به نظر خودم قشنگتره بسازمش.

ولی هنوز بچه ام نیست.هرچی که اینروزها در جهان من برچسب بچه رو بگیره اما این یکی فعلا خودمم.انگار دارم خودم رو می سازم.اولین اتودها خود ِ مستاصل هشت نه سال پیشمه.آدمک های گرفتار با کله های بزرگ و بدن های نحیف.

نویسنده : گلچهره : ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

با تو حکایتی دگر...

که دوم، بهترین روز هر ماهه.

نویسنده : گلچهره : ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم