از بهشت تا بهشت

سهمگین

مطب مملو از زنانیه که یا جراحی شدن یا می خوان بشن یا هنوز نمی د ونن چه عاقبتی درانتظارشونه.

دیروز تو اتاق معاینه مریضی که تو اتاق کناری بود به دکتر می گفت طی مطالعاتی کردم سرطان پستان در زنانیکه بیش از حد روحیه ی مادرانه دارن شایعه.و عامل اصلی سرطان  خشم ها و کینه های تمام نشده است.

به خودم فکر کردم و اولین چیزهایی که بعد از فهمیدن بدخیم بودن زخمم به ذهنم رسید:بخشیدن و فراموش کردن.سخت نگرفتن و وا دادن رو بلد شدن...

گرچه زندگی هنوز هم سخته خیلی سخت اما لاقل من دیگه اون سخت گیریای بیهوده ی قبل رو ندارم.من دیگه اون آدم قبل نیستم.

 

 

نویسنده : گلچهره : ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

 

 

دشت ها را برای این آفریده اند که انسان رهایی را تجربه کند.رفتن و نرسیدن را.عشق را و عشق یعنی نرسیدن.آنچه که دریاییست آنچه که بزرگ است تنها برای انسان آفریده شده است.

از صبح هی توی مغزم می چرخه: "آنچه که بزرگ است تنها برای انسان آفریده شده است." 

 

*من از دنیای بی کودک می ترسم/هیوا مسیح

نویسنده : گلچهره : ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شروع

 نشستم خال های تن و صورتت، شروع و پایان موهای دست هایت، گودی زیر گلو و پشت گردنت را با دقت لمس کردم و بو کشیدم. اشک ریختم و بو کشیدم. دست ساییدم و بلعیدم.
نویسنده : گلچهره : ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

آراد

حالا چند وقتیه که یه پسر دارم. در قالب یک عکس و شماره حساب. گفتن می تونی تو برنامه هایی که براشون می ذاریم بی اینکه معلوم بشه حمایتگرشی حاضر بشی و باهاش معاشرت کنی.از اون به بعد منتظر بودم و بودم. چند روزیه بیشتر از همیشه دلم پسر داشتن می خواد. پسر واقعی مال خودم. موفرفری، جسور، مودب.آخرین باری که این حس رو داشتم چندسال پیش بود یه صبح عجیب تو اتوبوس...تو همین اثنا پیغام اومد که نمایشگاه نقاشی بچه های بنیاده و اسم فرزند مجازیتون رو بگید تا بگیم تو روزهای نمایشگاه حضور داره یانه. من؟ مثل مادر سرگشته ای در انتظار پیدا کردن ردی از فرزند گم شده شبیه فیلم شیار١۴٣ با هیجان اسمش رو فرستادم. گفتن متاسفیم پسر شما این دوره حضور نداره.دلم جمع شد و گرفت. بچه هم که دارم دوره. نیست و اصلن نمی دونم چرا برای این نمایشگاه نقاشی نکشیده.
نویسنده : گلچهره : ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دیوانه

گفتم: تو هم آلوده ی این درد شدی.دستش پشتم بود. تنش نیم خیز و نگاهش تو صورتم.گفت: " نترس قربونت برم." اینجای حرفش اونیکی دستش روی موهام تکون می خورد. "ته تهش مردنه. چه بهتر که باهمدیگه." 

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

life is a long long journey

 

ساکت بود. بی حوصله ای که بتونه صدای کسی رو بشنوه و صورت آشنایی رو ببینه. اینطور وقت ها سختترین کار جهان فکر کردن به خوشحال بودنه.سختتر از اون بی جواب گذاشتن آدم های نگران و رفتن.آخرین تلفن رو که جواب داد پاشو کرد تو کفشی که زیر پاهاش بود و برای رفع خستگی انگشتاش رو خم و فشار داده بود توش. صندلی شو عقب کشید. کیفش رو برداشت و خداحافظی کرد. در رو بست و مستقیم رفت به سمت جنوب.بلیط اولین قطار به نزدیکترین شهر رو خرید و نشست تو ایستگاه منتظر. منتظر غولی که هو هو کشان از این شهر دورش کنه و یه جایی پیاده که خودش هم ندونه کجاست.

می دونست ولی چند شب بیشتر مجال نداره.همه چیی مثل فیلماست. فرصت داشتن ها و نداشتن ها.اتفاق ها و همزمانی ها.معجزه ها و مصیبت ها.می دونست زود بر می گرده.ابدیت و گُم شدن همیشگی کار هرکسی نیست. بالاخره بر می گرده و  پیداش می کنن.مثل فیلما.هیجانی، مثل آخرین قسمت هر فصل از سریالی تموم نشدنی.

 

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شهریور

هی تو خواب هام کنار هم دیگه اید.با پیرهن سبزت.محکم بغلم گرفته بودی.همه مشغول کارشون من اما تو بغل تو مثل بچه ها بی تکون و حرکت.چرا همه جا پیش اون ایستادی؟

داشتم گوشت ها رو سرخ می کردم که چشمام تار شد.اصلن گریه نمی کنم اینروزها.برای همین گلوم درد گرفته.بغضم می کوبه پشت گلوم اما رهاش نمی کنم.رها کردنش یعنی پذیرش.قول دادیم صبور باشیم.بذاریم صدامون به هم برسه.

نویسنده : گلچهره : ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم