از بهشت تا بهشت

غمی

بعضی چراها را هفته ها و ماه ها با خودم می کشم.نه اینکه همیشه درگیرشان باشم.نه.اما می بینم که ئه؟ فلان چیز یا فلان حس موریانه ی جانم شده و اسم آن لحظه ای که این " ئه" را با خودم تکرار و مرور می کنم می شود بزنگاه.بزنگاهها که از یک جنس و تکراری می شوند به شان بیشر فکر می کنم.به نتیجه که نمی رسم رهایشان می کنم.بعد یک آن یک جایی با یک حرفی یا عکسی یا حسی، یا حتی بعد از یک خوابی شاید، جوابشان را می گیرم.لحظه ی جواب لحظه ای که با ایمان به پاسخ لبیک می گویم  در دلم یک آخ بلند و لبخند کشدار سبز می شود. انگار کن یک کیسه ی دیگر از دوشم برداشته می شود.کیسه ای که حتی اگر نبینمش سنگینی اش گاه و بیگاه دلم را به درد آورده.

انگار دیشب خواب دیده بودم.صبح که داشتم طعم به جواب رسیدنم را مزه مزه می کردم یاد خواب دیشبم افتادم.بی ربط نبودند.

حالا آرامم .اما بقول فردوسی ای که ذره ذره دارد از شاهنامه اش خوشم می آید، "غمی" شده ام.

انگار هربار به جواب می رسم در کنار شعف کشفش غمی می شوم و سوگوار اندوه مستتر در کشف هر زخم.

نویسنده : گلچهره : ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم