از بهشت تا بهشت

 

 

ایستادیم نزدیک به هم.باد خنکی بود و خورشید هم به راه.می شد به نورش قسم خورد.یه جوریکه زمان و مکان رو فراموش کنی و بایستی سینه به سینه ی آدمی که خیلی قبلتر از اینها قصه های سرگشتگی هات رو تو سینه اش داشته.گفت باور کن.گفتم باورت می کنم.گیرم که با پشت دست هم تق تق زده بودم به سینه اش که داری اشتباه می کنی.گیرم که قوی و مطمئن بگه اشتباه نمی کنه و قوی و مطمئن بگم بیشتر فکرکن.

فرق هست بین اعتقاد منطقی ای که داری و حسی که سینه ی آدم ها رو شرحه شرحه کرده.هر دو رو هم می فهمی.به هر دو هم ایمان داری.اما چاره ای نداری جز تماشا.جز تشویق  آدمت به صبوری و ندیدن و کندن و رفتن...

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم