از بهشت تا بهشت

از ترس ها

  حال مشوش ِ به ظاهر بی دلیلی دارم. مچ خودمو گرفتم که به خاطر رفتنم به کرجه.انقدر این شهر و این فضا  رخوت و انجماد گذشته ام رو تداعی می کنه که خیلی وقت ها برای رفتن بهش عزا دارم.شهرم، زادگاهم جایی که پدرم رو اونجا از دست دادم و خونه ی مادر همیشه سوگوارم هنوز اونجاست، انگار دیویه که هربار می خوام برم سمتش بیم این رو دارم که منو ببلعه و دیگه پس نده.این ترس رو بذار کنار غمی که خیلی وقت ها عصرها و شب ها از دوری خواهرا و مامان دارم.یه وقت هایی که عمیقا دلم میخواد ساعتی رو باهاش بگذرونم و به خاطر دوریشون میسر نیست.غمی که تبدیل به خشم می شه و سایه ی سیاهش رو می اندازه روی روزهایی که تصمیم می گیرم مرخصی بگیرم و برم ببینمشون.و اون روزم رو زهر می کنه.

 خشم و ترس برگشتن به زادگاهم  هنوز جونداره.انگار نه انگار که سال هاست از اون خونه و خونواده دل کندم و عاشقانه زندگی ای دارم که مال خودمه و هیچکس هیچ وقت نمی تونه ازم بگیره.متاسفانه گاهی خشمم قوی تر از حس مالکیت کنونیمه.

چقدر بچه ام این جور وقت ها.انگار تو قصه هام.نگران دیو دوشاخی که حبسم کنه خونه ی مامان و خواهر و دیگه هیچ وقت برم نگردونه به قلعه ی شادی های خودم.

لعنتی.چرا یادت می ره که  قویّا می تونی تا آخرش پای خودت بایستی و با یه رفتن ساده پیش مامان هیچ چیزی عوض نمی شه.

نویسنده : گلچهره : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم