از بهشت تا بهشت

کز مدد بخت کارساز...

انگار کن هرکداممان یک آینه ایم.قد کشیده ایم.بزرگ شده ایم.ایستاده ایم روبروی هم. گاه خودمان می بینم و گاه که بی حواسیم دیگری تصویرِ ندیده را با کلمه ها می بافد و نشان آن یکی می دهد.
به لیل گفتم: تهِ هر رنجی که بردم، آن روزهاییکه گمان می کردم: "مرگ مگر مدد کند." فقط امید بود و خواستن که که نور را به من برگرداند.نور را و آینه را و او را که میوه ی این بهشت است.
اول اردیبهشت است.خیلی پیشترها پیراهن گلداری خریده بودم.گفتم برای تولد سی سالگی ام.انگار می دانستم سال های پیش از این جشنی نمی طلبند.سال پیش هم خوشحال بودم اما لباسم برگ های پاییز داشت.انگار همه ی گذشته ام فقط خشت روی خشت گذاشتنی بود برای این روزها و شب های آرامش محض.برای آن لحظه هایی که انگار هزار سال آرزویشان کرده بودم.به گذشته که برمیگردم از یک جایی به بعد خودم را دوست می داشتم.شروع کرده بودم به لذت بردن و خواستن های مداوم.اما زندگی من با تمام مهم هایی مثل مرگ پدر، ازدواج، استعفا، طلاق فقط نیمی از من بوده اند. زندگی من از مهرماه گذشته به نیمه ی دومش رسید.خواستن ها و بودن ها و آرامش رنگ و بو پیدا کرد و "این مرد" چیزی را در من تکان داده که دیگر معجزه را محال ندانم.
چهار روز دیگر اتیکت پیراهن چیندار گل گلی ام را خواهم کند.در خانه ی مرد خواهم رقصید.عزیزهایم را خواهم دید.آنها که غم و شادی مرا دیده اند و به آغوشم کشیده اند.آنها که این سال ها با من زندگی کرده اند و مانده اند. به بزم ها و به غم هایشان صدایم کرده اند و فراموشم نکرده اند. و فراموششان نکرده ام.در روز تولدم با همه شادی خواهم کرد.سی ساله خواهم شد و جهان به زیر پایم.
 
نویسنده : گلچهره : ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم