از بهشت تا بهشت

رضایت

هرچقدر هم که با جمع دوستان راحت و بی قید و خوشحال و امنی، اما خانواده آن بالاترهاست. جنس امنیتش، جنس حالی که می بری فرق دارد. خلوص مادرم وقتی می گوید از خوشحالی ام خوشحال است و می پذیرد که کرجش را دوست ندارم، یا خواهرم که مثل شیر همیشه پشتم بوده و دیگری که اصلن خود آب روان.امین تمام بچه گی ها و بزرگی هام. برادر را در سالهای قبلتر به بهترین شکل ممکن داشتم. به راضی ترین و عاشقانه ترین حالی که می فکرش را بکنی. ولی از دستش دادم. غصه ها خوردم. خشم ها بردم. ناباوری هایش را به دوش کشیدم.اما به پایش ایستادم. با همان عشق با همان احترام. عمو هم همین بود. متنفر و خشمگین از برادرزاده ی فسقلش. و آن دایی عزیز تر از جانی که هیچ طوفان حوادثی اعتماد و اطمینانش را به من خدشه دار نکرد. امروز در خانه برادرم همه باهم خواهیم بود. دور یک سفره. در مقابل هرکدام از این آدم ها شبیه آن خواهرمم که یک سال تحصیلی را با ده تجدید رفوزه شد و ملامت ها برانگیخت اما سال بعدش همت کرد و آنقدر درس خواند تا شد شاگرد دوم همان مقطع. به همه اینها فکر می کنم و به مسیجِ از سر خوشحالی معشوق و بغض این چند روز بالاخره می شکند.از خوشحالی، از زمانی که بالاخره گذشت و آدم هایی که بالاخره دوباره به دستشان آوردم. و معشوقی که یادش نمی رود باید خوشی هایش را هم برایم گزارش کند.
نویسنده : گلچهره : ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم