از بهشت تا بهشت

پارادوکس

پنجشنبه ها دیوونه ترم.مامان خواهیم بیشتره.تنهایی هامو خیلی دوست دارم.این سکوت و سکون جاری زندگی مو...غم هست.نه که نباشه.چالش و درگیری و گیرهای کوچک و بزرگ. من اما حتی لابه لای تمام این بغض هام آروم ترینم.فکر می کنم هرچی خواستم رو به دست آوردم.برای بیشتر از این فعلا حوصله و اشتیاقی ندارم.نه اینکه اگر خونه ی تراس و حیاط دار رو بهم بدن نه بگم ها نه.ولی خونه رویای تازه تریه نسبت به بقیه آرزوهایی که سال ها داشتم و الان بهشون رسیدم.برای همین هنوز تازه ست و می تونه هم حالا حالاها محقق نشه.مثل یه هوسه.وقتی می بینم تو هر خوشی ای چه غم های مستتری هست که از هرسو ترکش هاش می خوره به تنم، به داشتن اون رویای بزرگ هم خیلی دل نمی دم.انگار یه وقتایی بهترین حالت موندن تو موقعیت اکنونه تا بزرگ شدن و دیدن و تجربه کردن.هرچی بیشتر تجربه میکنی بیشتر فرو میری تو دل زندگی.آرومتر می شی و شاید تو بعضی چیزها قانع تر.

اینروزها فقط به ظرفیت های ذهن و دلم فکر می کنم که چه حجمی رو با خودش تا حالا کشیده و از این به بعد هم باید بکشه.راضی ترین روزهای زندگیم همین روزهاست.از خودم راضی ام.از زندگیم.کارم و رابطه ام.همین آرومم می کنه و باعث می شه تلخی های بوجود آمده آنچنان هیجانیم نکنه.فقط ساکتم کنه و لوس که ایکاش مامان بود.که ایکاش مامانم رو دوست تر داشتم. 

پنجشنبه ها به همه اونهایی که سر سفره ی خانواده نشستن حسودی می کنم.

حتمن ناهار پنجشنبه ظهر مامان پز به التیام غم غربت گاه و بیگاهم ربط داره.

نویسنده : گلچهره : ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم