از بهشت تا بهشت

رستگاری

من می دانستم که برای او گریه نمی کنم.برای وقاحت گریه می کردم.برای زخمی که حجت را تمام کرد و بی تابی هایم را سرانجام بخشید.موزیک لعنتی دلم را تنگ کرد اما نه برای او برای فضاهای رفته برای روزهایی که بیم تکرار نشدنشان را داشتم.و هنوز هم دارم به گمانم.

بعد دیشب دوباره در یک مستیه بی امان در شات های پشت سرهم با نامجو که می خواند: آن رفتن خوشش بین  و... من فقط می خواندم.می خواندم.دلتنگ نبودم.غصه نداشتم.خیالم راحت شده بود که باید می رفت.بهتر که رفت.بی غصه ی اینکه: چرا از اول آمد؟

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم