از بهشت تا بهشت

 

انگار دانستن عشق منحصر به فردش به من بعنوان تنها آدم و بعده ها بعنوان یکی از معدود آدم هایی که شاهد این ماجرا بودند، عزت می داد.احساس می کردم جهان هنوز اعتبار دارد هنوز زندگانی هزار دالان نرفته دارد که عنقریب هر آدمی را ممکن است به کام خودش بکشد.

آدمی که امروز می بینم با آنکه پیشترها می دیدم چقدر فرق کرده؟ خدا می داند، خودش، من و  تک و توک هایی شاید.به هرحال از عشق همین ها انتظار می رود.چرخش، جهش و حتی آدم جدیدی شدن.ادم تازه ای با علاقمندیها و دغدغه های تازه ای که تا پیش از این نه انگیزه ای برایشان داشته یا حتی نه شناختی.

عشق به فرجام باشد یا نافرجام کار خودش را می کند.آدم را یکپارچه "خواستن" می کند و می تواند مسیر زندگی را به قهقرا یا به قله ها بکشاند.

حیف است که نمی توانم دیگر با او حرف بزنم.که امروز، هم او که از نزدیکترین های من بوده، کمر به خشم از من بسته و همان عشق معجزه گر، چشمانش را روی بعضی واقعیت ها بسته و گمان های باطلش مرا  از زندگی اش حذف کرده.مهم نیست من چقدر بتوانم حرف بزنم.چقدر خوشحالی یا ناراحتی کنم برایش.امروز من فقط یک بیننده ام.بی احساسی از رفاقت و یکدلی با او.اما معجزه ی عشق را دیده ام و این چرخش را برایش می ستایم.

بگویم دلم تنگ شده؟ شاید.در نزدیکترین حالت ها دور ایستادن از آدم هایی که دلت را ندیده اند و از دایره به بیرون پرتابت کرده اند، تلخ است.اما من هم شانه بالا انداختن را خوب یاد گرفته ام.دیدن و فقط دیدن را.بی که اجازه ای برای تحسین یا نگرانی و تحلیل به خودم بدهم.مهم معجزه ایست که از او دیده ام.  

نویسنده : گلچهره : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم