از بهشت تا بهشت

غربت

تمام راه رو به این پونزده شونزده سال فکر کردم.به همون اخلاق منزوی دوستی ای که از همون دوران هم داشتم.نزدیک نشدن به آدم ها حتی به قیمت نه ماه تنهایی.که البته هیچوقت هم تنهایی در کار نبود همیشه خیلی زود همکلاسی ها میومدن پیشم و گنگ من راه می افتاد.حکومتی داشتم برای خودم.انتخابات شورا بی هیچ تبلیغ، هشتاد درصد رای.همون روزیکه صدام کردند روی بالکن و شوق رفقا که انگار اعضای کابینه ان و رضایت خودم از اینکه می دونستم جایگاهم کجاست.یه غروری که همیشه هولم داد به جلو حتی اگر بعضی ها هم دوسش نداشتن. ولی اون اعتماد به نفس و قدرت پیش بینی که داشتم همیشه راهگشا بود.

داشتم می رفتم خونه یکی از همون رفقای کابینه.می رفتم دیدنش تو خونه ی مستقلش بعد از عروسیش.مجبور شدم از تمام مسیرهای نوجوونیم رد بشم.سلکشن جدیدمم که یکی در میون آهنگای همون موقع ها. فلکه ها و مغازه ها و کوچه ها بعد از اینهمه سال دوری ازشون بهم برگشته بودن.به من و هاچ بکم که رویای دوازده سالگیم بود.به نوجوون اونموقع ها و زن اینروزها.به بیم و امیدهای پشت سر گذاشته شده تو همون کوچه پس کوچه ها.تو قدم زدن با دوستام با هراس از دیده شدن وقتی با پسرا راه می رفتیم.به هزار تا چیزیکه همه جزیی از من بودند و حالا "این" من رو ساختند.

بغض داشتم.کدورتی با اون شهر دارم که علی رغم تمام خوشی ها و جوونی کردن هام دلم رو به درد میاره.من رو یاد استرس هام می ندازه.یاد بچه گی نکردن ها و تب بزرگ شدنی که یک لحظه رهام نکرد.برای همین هیچوقت دیگه برام امن نیست.از وقتی فهمیدم خونه ی من جای دیگه ایه.آرمانم و شهر و زندگیم جای دیگه، دیگه این شهر برام خاصیتی نداره.فقط خاطره است.نه هیجانی بهش دارم نه ولعی.نه درمونیه برام نه مرهمی.تمام روزها و لحظه های بیم و ترس و امید به وقت مرگ پدرم و مریضی برادرم، تو اون صبح ها و ظهرهای مانتو مقنعه و غروب های هیجانی و خیابون گردی ها با خواهرم، همون موقع که فکر کردم درس خوندنی که خرجش رو دیگران بدن به درد نمی خوره و رفتم تو اون عکاسخونه به کار کردن و اون لجبازی ها با معشوق و ازدواج و فرار از زادگاهم، همه و همه داشتن بهشت امروز من رو جایی کیلومترها دورتر می ساختند. 

امروز فکر می کنم من نه به اونجا که به اینجایی تعلق دارم که توش خوشحالم که تو هفت تیر و هفت حوض و کریمخانش جون دادم و مردم و زنده شدم.هزار بار هزار شبانه روز سرشار از بغض و استیصال.من مال همین شهرم.هرچقدر که تو زادگاهم تکه تکه و دور از خودم بودم تو این شهر ساخته و آباد شدم.حالا نمی دونم باید ممنون کدوم یکیشون باشم .یک سر این زندگیم تو شهریه  که باعث شد فرار کنم تا راهم رو پیدا کنم و سر دیگه اش شهریه که بهشت موعودم رو ساخت.

نویسنده : گلچهره : ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم