از بهشت تا بهشت

خانم استاد به کارامون می گه :"بچه"

حالا هر دفعه با گِل دوست تر می شم هربار بیشتر می فهمم چه انعطافی داره و بلده من رو به چیزی که می خوام برسونه.

حجم رو می ذارم جلوم و سعی می کنم شبیه اون چیزی بشه که مدنظرمه. سطح زیرین رو خراش می دم و یه تیکه گل نرم بهش اضافه می کنم، با دست هام بهش فرم می دم تا بشه شبیه پا سر، انحنای کمر ... دیروز ناغافل سر و گردن خانم از بدنش جدا شد دلم هرّی ریخت.انگار جون داره.انگار نه بواقعن جون داره.یکی از جدیدترین لذت هام هم همینه که به مجسمه هام می گم ببین! من دارم می سازمت. لباس و  دست و سر و پاهات رو شکل می دم .اون هیچی نمی گه.اروم فقط نشسته و بی اعتراض به من فرصت و اجازه می ده هرطور که به نظر خودم قشنگتره بسازمش.

ولی هنوز بچه ام نیست.هرچی که اینروزها در جهان من برچسب بچه رو بگیره اما این یکی فعلا خودمم.انگار دارم خودم رو می سازم.اولین اتودها خود ِ مستاصل هشت نه سال پیشمه.آدمک های گرفتار با کله های بزرگ و بدن های نحیف.

نویسنده : گلچهره : ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم