از بهشت تا بهشت

 

ساعت پنج نشده بود. هشیار نشستم توی آشپزخونه.گیلاس خوردم و به حکمت زندگی فکر کردم. به اینکه چی شد که اینطوری شد؟ خوابم نمی برد. مرد نگران صدام کرد. انگار منتطر همین صدا بودم که بترکم. های های. زار زار.نی تونم بگم این دردها تاوان گناهه. مگه کم تاوان دادم؟ مگه کم درخود تکیدم و هزینه دادم؟ نمی تونم بگم این درد از کجا میاد. خودم رو مبرّی از گناه می بینم. حتی به گمونم اون درون ریزی ها هم نمی تونه بشه سرطان.قتی اینهمه آدم رنج کشیده تر از خودم می بینم. ترجیح می دم فکر کنم من آدم لاجون تری نسبت به مادرم با اون حجم مدام غصه یا خیلیای دیگه ام که مصیبت های زندگی جلوی چشمشونه. آدم لاجونی که گیر معادلات نه چندان دقیق هستی افتاده. گریه ها که تموم شد آروم خوابم برد.
نویسنده : گلچهره : ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم