از بهشت تا بهشت

 

با دلهره چسبیده بودیم به صندلی آزمایشگاه. همه رفتند. ما بودیم و سالن خالی و جوشن کبیر. سرم به دیوار، چشمم به تلویزیون، دلم پیش گزارش و تنم کنار تن مرد.الغوث الغوث بعد از این چندسال غفلت در بهترین زمان ممکن طنین انداز شده بود و باهاش زمزمه می کردم. پانزده دقیقه ی کم نظیر. متوسل و ملتمس و بیمناک و امیدوار. گزارشِ آزمایش خبر از بهترین جواب ممکن رو می داد. من شوکه بودم و تو خندان. بوسیدیم. انگار تازه از خواب بیدار شدم و از خلسه در اومدم. عزیز دلمی تو. بهترینِ من تو این روزها. یک لحظه کم نیاوردمت.محاله بوسه ی اون شب تو راهروی آزمایشگاه و تیله های برقیِ چشمات یادم بره. پیگیری ها و مهربونی ها و از همه کس و همه چیزت زدن و پیش من بودنت رو . هستی و گریه ها و گله هامو تاب میاری و امید می دی. امیدمی که این روزها باهم زودتر بگذره...
نویسنده : گلچهره : ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم