از بهشت تا بهشت

 

بی لباس خودمو نگاه کردم.روزای آخره که خودمو این مدلی می بینم. همیشه از خودم راضی بودم. همیشه تن و فیزیکم رو دوست داشتم.از هرچی شکایت کردم با این یکی همیشه در صلح بودم. دیروز به مریم گفتم دلم برای خودم می سوزه. مثل یک بچه ی طفلکی دلسوز خودم شدم. تا صبح امروز امید داشتم. امروز واضح و روشن شد که به زودی تیکه ای از سینه ام رو خواهند بُرید. دیگه اصلن شکل الانش نمی شه.از ریخت می افته. می گن مهم روح توئه. روحته که برای دیگران باید مهم باشه نه جسمت. قبول دارم اما هنوز برای هضم دیدن تن خودم تو آینه با یه سینه ی تخلیه شده بی برجستگی و بی هاله ی قهوه ایش بچه ام. خیلی بچه و نحیف.
نویسنده : گلچهره : ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم