از بهشت تا بهشت

گیر

آیین مشتری مداری، سازش است و من ندارم.دیگه خیلی حوصله و علاقه ای برای لوس کردنشون هم.

جدی و عبوس شدم.خسته و بی حوصله از اشتباهات و نفهمیدن هاشون.از پیگیری و دنبالشون دویدن.از ایفای نقش منجی به اصرار رییس.دوست دارم جلاد باشم.دیگه حق دارم بعد از سه سال سر وکله زدن باهاشون گاهی هم خباثت کنم.گرچه من اسمش رو گذاشتم خباثت.در واقع بی توجهی و دل نسوزوندنه.دل نسوختن برای اونهایی که خودشون دلشون برای خودشون نمی سوزه.

خسته ام از این مدل تکراری. اما همچنان هرجا گره ای باز می شه وجد و شعف می دوه زیر پوستم و ملال روزها و خطاهای تکراری فراموشم می شه.تا دوباره فردا بشه و تلفن زرت و زرت زنگ بخوره و من بشم جلاد.

چقدر بین نقش های سیاه و سفید زندگیمون پاره پاره می شیم.چه به یه تلنگر به فنا می ریم و به یه نوازش ساده زنده می شیم.چه اینروزها همه چیز در من در حال خروشه در عین حال آرومم.

 

 

نویسنده : گلچهره : ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم