از بهشت تا بهشت

 

از یه جایی به بعد دیدم این آدم نه دوست منه نه رفیقم نه خواهر و مادرم.فقط دخترمه.بچمه

برخلاف تمام خطاهاش که به چشم من میاد و هی بهش غر می زنم دوستش دارم و با تمام وجود پاش می ایستم و هرجا لازم باشه پشتش در میام و می زنم تو دهن هرکس که بخواد حرف زیادی بزنه.دیدم خیلی جاها هیچکس جز اون عمق رنج من رو نمی فهمه .خیلی جاها جز من هم کسی اون رو.باهاش یاد گرفتم که والد لابد یعنی همین . که بشینی نصیحتش کنی بگه چشم بعد بره کار دیگه بکنه و تو همچنان بتونی با چشم خطاپوش بهش نگاه کنی.یا اونجاهایی که بالیدن و رشدش رو به چشم میبینی تو دلت قند آب بشه.

در این که همیشه یک تکه ی مهم از روان و جان من بوده و هست شکی ندارم.همیشه خوشی و ناخوشیش بیش از هر ادم دیگه ای دلم رو تسخیر کرده.خیلی وقت ها خودمو جاش گذاشتم و قلبم تیر کشیده.بعضی وقت ها هم شدم خودِ خودش.دیگه جا گذاشتنی در کار نبوده.رنج رو همونطوری که اون برده بردم و با هم یکی شدیم.یک همسانی تلخ و جانکاه.

نویسنده : گلچهره : ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم