از بهشت تا بهشت

شهریور

هی تو خواب هام کنار هم دیگه اید.با پیرهن سبزت.محکم بغلم گرفته بودی.همه مشغول کارشون من اما تو بغل تو مثل بچه ها بی تکون و حرکت.چرا همه جا پیش اون ایستادی؟

داشتم گوشت ها رو سرخ می کردم که چشمام تار شد.اصلن گریه نمی کنم اینروزها.برای همین گلوم درد گرفته.بغضم می کوبه پشت گلوم اما رهاش نمی کنم.رها کردنش یعنی پذیرش.قول دادیم صبور باشیم.بذاریم صدامون به هم برسه.

نویسنده : گلچهره : ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم