از بهشت تا بهشت

life is a long long journey

 

ساکت بود. بی حوصله ای که بتونه صدای کسی رو بشنوه و صورت آشنایی رو ببینه. اینطور وقت ها سختترین کار جهان فکر کردن به خوشحال بودنه.سختتر از اون بی جواب گذاشتن آدم های نگران و رفتن.آخرین تلفن رو که جواب داد پاشو کرد تو کفشی که زیر پاهاش بود و برای رفع خستگی انگشتاش رو خم و فشار داده بود توش. صندلی شو عقب کشید. کیفش رو برداشت و خداحافظی کرد. در رو بست و مستقیم رفت به سمت جنوب.بلیط اولین قطار به نزدیکترین شهر رو خرید و نشست تو ایستگاه منتظر. منتظر غولی که هو هو کشان از این شهر دورش کنه و یه جایی پیاده که خودش هم ندونه کجاست.

می دونست ولی چند شب بیشتر مجال نداره.همه چیی مثل فیلماست. فرصت داشتن ها و نداشتن ها.اتفاق ها و همزمانی ها.معجزه ها و مصیبت ها.می دونست زود بر می گرده.ابدیت و گُم شدن همیشگی کار هرکسی نیست. بالاخره بر می گرده و  پیداش می کنن.مثل فیلما.هیجانی، مثل آخرین قسمت هر فصل از سریالی تموم نشدنی.

 

نویسنده : گلچهره : ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم