از بهشت تا بهشت

آخیش

انقدرراحت و آمیخته بودم که آخرین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من تنها زن نشسته میون اون همه مردم. تنها کسی که میدونه چه سوالایی باید بپرسه و چطوری از چیزی که بلده استفاده کنه و جلسه رو به نفع گروه تموم بکنه. فکر میکردم برای اون جلسه تنها چیزی که دارم اعتماد به نفسه ولی بعدش فهمیدم خیلی چیزها می دونم که اونا نمیدونن. همه چیزهایی که جایی به آدم یاد نمیدن و تجربه منه تو این سال ها. تجربه منه از کار کردن. این  تجربه و اعتمادم چیزی نیست که یک شبه به دست بیاد. ممارست و زمان لازم داشته. من این زمان رو طی کردم. و درست تو روزهای ناامیدی از کار فعلیم گشتم به دنبال درهای جدید. یک نیرویی در من هست که می گه هیچکس نمی تونه برای تو تعیین تکلیف کنه. و همیشه و همیشه فرصت هست که هرکس خودش ورق رو برگردونه. این تجربه و قرار گرفتن در میون آدم های این سازمان بزرگ و درست و دقیق و معتبر بودنِ من بینشون، ازقدیمی ترین تصویرهای ذهنی منه. شاید برای خیلی ها عادی باشه. ولی برای من مهم بود که از چیزی که به ظاهر هیچیه بتونم بهترین استفاده رو بکنم. و زنی باشم که سوار بر موج دانشی که به نظر معمولیه صعود رو پیشه می کنه.

نویسنده : گلچهره : ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم