رستگاری

من می دانستم که برای او گریه نمی کنم.برای وقاحت گریه می کردم.برای زخمی که حجت را تمام کرد و بی تابی هایم را سرانجام بخشید.موزیک لعنتی دلم را تنگ کرد اما نه برای او برای فضاهای رفته برای روزهایی که بیم تکرار نشدنشان را داشتم.و هنوز هم دارم به گمانم.

بعد دیشب دوباره در یک مستیه بی امان در شات های پشت سرهم با نامجو که می خواند: آن رفتن خوشش بین  و... من فقط می خواندم.می خواندم.دلتنگ نبودم.غصه نداشتم.خیالم راحت شده بود که باید می رفت.بهتر که رفت.بی غصه ی اینکه: چرا از اول آمد؟

/ 2 نظر / 12 بازدید
دستخط

خــانه ی آخرتــم هست قدمــگاه حبیـــب بـر سـر سنـگ مــزارم بنویسـید حســـین هـرکـه پرســید چـه دارم دگـر از دار جــهان همـــه یِ دار و نــدارم بنویسـید حســـین هیـــچ شعــری ننویســید به روی کفنــم با گِـل ِ تربــتِ یـــارم بنویسـید حســـین مــن دلــم را ز شکیبــــایی زینـب دارم همــه یِ صبـر و قـرارم بنویسـید حســـین....

بی سرزمین تر از باد

یاد این شعر افتادم تو میری شاید که فردا رنگ تازه ای بیاره ابر غمگین گذشته آخرش یه روز بباره.